فايدهء حكمت سياسى اين است كه چگونگى شركتى كه ميان افراد مردم است بداند تا در مورد مصلحتهاى بدن اشخاص و باقى ماندن نوع انسان با يكديگر همكارى كنند .
بحث چهارم در شرح مختصرى بر اصول فضايل اخلاقى است
بايد بدانى كه چون اقسام اين حكمت را ياد كرديم ، مىخواهيم به اقسام فضيلتها و رذيلتهاى اخلاقى اشاره كنيم و شرح مختصرى از آن بياوريم ، چون به شرح آن تصميم گرفتهايم .
پيش از بيان مقصود مىگوئيم : اخلاق ملكه اى است كه به وسيلهء آن از نفس كارهايى به آسانى صادر مىشود بى آن كه قبلا انديشه و يا تذكارى وجود داشته باشد .
اخلاق ، عين قدرت نيست چون نسبت قدرت به دو طرف يكسان است ، و اخلاق و خود فعل چنان نيست . يعنى نسبت به دو طرف تساوى ندارد چون فعل گاهى تكليفى است و در حقيقت هيچ امرى از امور اخلاقى ، فضيلت باشد يا رذيلت ذاتا جزء سرشت آدمى نمىباشد و آنچه در سرشت انسان مىباشد قبول اخلاق است اگر چه تندى و كندى پذيرش فضيلت و رذيلت اخلاقى بر حسب اختلاف مزاج ، مختلف مىشود و به نيرومندى و ضعف استعداد او براى قبول يكى از آن دو بستگى دارد .
توضيح اين كه اخلاق در سرشت آدمى نمىباشد ، اين است كه اگر اخلاق امرى طبيعى مىبود ممكن نمىشد كه با ادب كردن و عادت دادن آدمى را از آن برگرداند ، در صورتى كه بر گرداندن انسان از خلقى به خلق ديگر ميّسر مىباشد بنا بر اين ضرورى است كه اخلاق جزء طبيعت آدمى نباشد . امّا ملازمه روشن است چون اگر همهء مردم جهان جمع شوند و بخواهند سنگى را عادت دهند كه به طرف بالا حركت كند ممكن نمىشود .
توضيح باطل بودن لازم اين است كه : مشاهده مىكنيم برخى مردم از اخلاقى كه دارند به اخلاق ديگرى بر مىگردند و اگر آن انصراف و بازگشت از خلقى به خلق ديگر نبود ، قرار دادن مقرّرات اخلاقى مانند ادب كردن بى فايده بود و نيز وضع كردن احكام دينى كه سياست خدا در ميان مخلوقش مىباشد ثمرى نداشت .