گفته مىشود : او همه ساله مبلغ مشخصى از مردمان مدينه باج مىگرفت . يك سال در حالى كه ميان خاندان ذبيان نزاعى درگرفته بود ، وى روانهء مدينه شد تا باج سالانه را بگيرد . در راه ذبان بن سار او را ديد و گفت : آيا خاندان خود را در آن فتنه و اختلاف وامىگذارى و آنها را آشتى نمىدهى تا بتوانى به يثرب به روى و باج بستانى ؟ اما عُيَيْنه به گفتههاى او هيچ اعتنا نكرد و به راه خود ادامه داد . ذبان كه چنين ديد در اين باره گفت :
تركت بنى ذبيان لم تأس بَيْنَهم * فأصعدت في ركب الى أهل يثربا
و ما جئتهم إلّالتأكل تمْرَهُم * وَتَسْرق في أهل الحجاز و تكذبا
يسوقون لحاظا اذا ما رأيته * بسلع رأيت الهِجْرَسَ المتزيبا « 1 »
917 - ايوب بن محمد رقىّ براى ما نقل كرد و گفت : مروان بن معاويه فزارى ، از مالكبن ابىالحسين ، از عُيَيْنه ( پيرى از بنى فزاره ) ، از عكرمه ، از ابنعباس نقل كرد كه گفته است : در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با اصحاب خود و از جمله ابوبكر و عمر بر روى زمين نشسته بودند عيينة بن حصن بر آن حضرت وارد شد . فرمود براى او بالشى آوردند ، او را بر روى آن نشاند و فرمود : هرگاه بزرگمردى نزدتان آمد او را گرامى بداريد » . « 2 » 918 - محمد بن مصعب براى ما نقل كرد و گفت : اوزاعى ، از داوود بن على براى ما حديث كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جايى به نام قاره حجامت كرد و با شكسته شمشيرى پوست بدن خود را شكافت ، در اين هنگام عُيَيْنة بن حصن بر او گذر كرد و گفت : چرا به
هامش
( 1 ) . ابن هشام در سيره ( ج 2 ، صص 621 و 622 ) از ابن اسحاق نقل كرده كه گفته است : عاصم بن عمر بن قتاده برايم حديث كرد كه عايشه گفته است . . . و همان متن ابن شبه . ترجمه ابيات شعر نيز چنين است . بنى ذبيان را وانهادى و بر زخم پريشانى آنان هيچ مرهم ننهادى و در كاروانى بهسوى يثرب روانه شدى . تو به ميان اين مردم نيامدى مگر براى اين كه خرماى آنها را بخورى و در ميان مردمان حجاز دروغ بگويى و دزدى كنى . چون در او بنگرى نگاهها را به هر سوى چرانند و او را مىنگرى كه در سلع به سان روباهى گريزان از اين سوى بدان سوى مىرود .
( 2 ) . طبرانى در معجم الكبير ( ج 17 ، ص 422 ) اين حديث را نقل كرده و هيثمى در مجمع ( ج 8 ، ص 16 ) در اين باره گفته است : در سند حديث رجالى وجود دارند كه من آنها را نشناختهام .