تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥

پرسيد : به چه كار آمده‌اى ؟ آيا از امير المؤمنين مسألتى دارى ؟ ابوكبشه در پاسخ گفت : من از او مسألتى داشته باشم ؟ در حالى كه سهل بن حنظليه انصارى برايم نقل كرده است كه عُيَيْنة بن بدر و اقرع بن حابس براى گدايى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتند . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود معاويه نوشته‌اى بر ايشان نوشت و به سويشان افكند . عُيَيْنه كه از ديگرى بردبارتر بود نامه را برداشت و در لاى عمامهء خود قرار داد . اقرع پرسيد : در اين نوشته چيست ؟ معاويه گفت : همان كه به من امر شده ، در نامه نوشته شده است . اقرع گفت : يعنى من نامه‌اى به سان نامهء متلمس « 1 » ببرم كه نمىدانم در آن چه نوشته شده است ؟ معاويه ماجرا را به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد . پيامبر صلى الله عليه و آله خشمگين شد و برآشفته ، با يادآورى اين ماجرا فرمود : « هر كس در حالى كه بىنياز كننده‌اى دارد از ديگران مسألت كند بر آتش جهنم خود اخگر افزوده است » . گفتند : اى رسول خدا « بىنياز كننده » چيست ؟ فرمود : « همان اندازه كه غذاى ظهر يا غذاى شب او شود » . « 2 » 911 - احمد بن عبدالرحمان بن عقال حرّانى براى ما نقل كرد و گفت : مسكين بن بكير حرّانى براى ما حديث كرد و گفت : محمد بن مهاجر ، از ربيعة بن يزيد نقل كرد كه گفته است : ابوكبشه سلولى نزد وليد بن عبدالملك كه در سراى مروان منزل كرده بود رفت . بر او وارد شد و سلام كرد و سپس بيرون آمد و به مسجد روانه شد . در راه عبداللَّه

هامش
( 1 ) . متلمس شاعر مشهور دوره جاهليت كه نام كامل او جرير بن عبدالمسيح صنبعى است ، همراه با طرفة العبد پادشاه حيره را هجو كرد . او نامه‌اى براى اين دو خطاب به كارگزار خود در بحرين نوشت و آنها را نيز بدين گمان انداخت كه موضوع نامه دادن صله به اين دو شاعر است . اين در حالى بود كه وى در آن نامه فرمان قتلشان را نوشته بود . در راه ، متلمس نامه خود را باز كرد و آنچه در آن نوشته بود فهميد . نامه را به آب افكند و به طرفه نيز گفت : از من بشنو و نامه‌ات را به آب بيفكن . او نپذيرفت و نامه خود را به آن كارگزار رساند . آنجا او را رگ زدند و به سبب خونريزى مرد . در زبان عربى ، صحيفهء متلمس نمادى از آن است كه كسى فريب خوردهء ديگران ، كارى را انجام دهد كه به ظاهر به سود او و در حقيقت به زيان اوست . در اين باره بنگريد به : جمهرة الأمثال ، ج 1 ، صص 579 - 582 ؛ مجمع الأمثال ، ج 1 ، صص 399 - 401 ؛ اغانى ، ج 21 ، ص 185 .
( 2 ) . ابوداوود ( 1629 ) ، احمد ( ج 4 ، ص 180 و 181 ) ، ابن حبان ( 545 و 3385 ) ، و طبرانى در معجم الكبير ( 5620 ) اين حديث را نقل كرده‌اند و سند آن نيز صحيح است .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 485 | ابن شبة النميري / صابرى