تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
جايى كه به بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : سوگند به آن كه محمد را به حق برانگيخته است ، اگر تو و دوستت و خاندانتان به آيين خداوند كه پيامبرش را بدان گرامى داشته و ما را بدان راه نموده است درنياييد سرزمينتان را به زير سم اسبان و گام‌هاى سواران خواهيم گرفت و خدا و رسول و دين او پيروز خواهند شد . آنگاه مردان كشته خواهند شد ، زنان و كودكان به اسيرى گرفته خواهند شد و دارايىهايتان ستانده خواهد شد و غنيمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصحابش خواهد بود . اقرع گفت : اى ثابت ، تو چنين مىگويى ؟ گفت : آرى ، به خدايى كه محمد را به حق برانگيخت چنين عقيده دارم . سپس سكوت كرد . آنگاه گفتند : اى محمد ، شاعرمان را اجازه ده تا شعر خود بگويد . پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه فرمود و زبرقان بن بدر برخاست و شعر خود را خواند . رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز به حسان فرمود : شعر خود در پاسخ آن بخوان . او هم شعر خود را خواند و سكوت كرد . پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله به اقرع و عُيَيْنه فرمود : « آنچه گفتيد شنيديم و آنچه گفتيم شنيديد . اينك بيرون برويد » . آنها بيرون رفتند و چون با هم خلوت كردند دست يكديگر گرفتند ؛ اقرع به عيينه گفت : شنيدى چه مىگفتند ؟ سخن او به پايان نرسيده بود كه گمان كردم سقف اين خانه‌ها بر سرمان خراب خواهد شد ، عيينه نيز به اقرع گفت : تو واقعاً چنين يافتى ؟ به خداوند سوگند آنگاه كه شاعرشان زبان به شعر گشود پيش از آن كه خاموش شود و شعر خود به پايان ببرد ، اين خانه چنان برايم تيره و تار شد كه حتى تو را نتوانستم ببينم . اقرع گفت : اين مرد را خبرى هست ! پس از چندى اين دو به اسلام گرويدند و در شمار « مولّفة قُلُوبهم » درآمدند ؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله به اقرع صد شتر و به عيينه نيز صد شتر داد . عباس بن مرداس درباره آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين دو داده است گفت :
فاصبح نهبى ونهب العبيد * سد عيينة و الا قرع وقد كنت في القوم ذا تدرا * فلم اعط شيئاً و لم امنع وماكان بدر و لا حابس * يفوقان مرداس في المجمع
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 480 | ابن شبة النميري / صابرى