تَقولُ خَليلتى لما التقينا * ستدركنا بنو القوم الهجان
سيدركنا بنو القمر بن بدر * سراج الليل للشمس الحصان
فقلت ادعى و ادعو انّ انْدي * لصوت انْ ينادى داعيان
فمن يك سائلًا عنّي فانّي * انَا النّمري جار الزِبْرَقان « 1 »
زبرقان يك بار كه زكات خاندان خود را نزد عمر برده بود با حطيئه برخورد كرد كه با زنان و فرزندان خود براى فرار از خشكسالى و قحطى و در پى آسايش زندگى روانه عراق بود . زِبْرَقان از او خواست [ به جاى عراق ] به ميان خاندان و كسان او برود . وى همچنين فرمانى به او داد كه به موجب آن ميهمان طايفه او باشد و بديشان بپيوندد .
حطيئه نيز چنين كرد . اما بعدها او را اين گونه هجو گفت :
دع المكارم لاترحل لبغيتها * واقعد فانّك انتَ الطّاعِمُ الكاسي « 2 »
زبرقان از او نزد عمر شكايت برد . عمر دربارهء اين ادعا كه سخن حطيئه هجو است ، از حسان بن ثابت پرسيد و او اين گونه داورى كرد كه اين هجو و تحقير است . از اين رو عمر او را در زيرزمينى زندانى كرد ، تا هنگامى كه عبدالرحمان بن عوف و زبير شفاعتش كردند و او را پس از ستاندن اين تعهد كه ديگر كسى را هجو نگويد و پس از تهديد به كيفر در صورت تكرار اين عمل ، آزاد كرد . اين داستان مشهور و از اين طولانىتر است .
زبرقان [ در ستايش خاندان خود ] شعرى دارد كه اين ابيات از آن است :
نحن الملوك فلاحىّ يقاربنا * فينا العُلاء و فينا تُنْصَبُ البيَع
هامش
( 1 ) . ترجمه ابيات چنين است : چون دلدارم را مىبينم مىگويد فرزندان آن خاندان آميخته تبار به زودى با ما رو يا روى خواهند شد . فرزندان قمر بن بدر به ما خواهند رسيد ، همو كه ستارهء شب و خورشيد روشنگر است . گفتم تو فرا بخوان و من نيز فرا مىخوانم ؛ چه ، رساترين صدا آن است كه از حنجرهء دو كس برخيزد . پس هر كه دربارهء من بپرسد به او بگوى : من نمرىام و همسايه زِبْرَقانم .
( 2 ) . بزرگىها را واگذار و براى جستن آنها سفر مكن و در جاى خود بنشين ، كه تو همانى كه ديگران را مىپوشانى و غذا مىدهى .