اين داستان ثقيف است « 1 » 876 - حزامى براى ما نقل كرد و گفت : عبداللَّه بن وهب ، از عبدالرحمان بن ابىزناد ، از عروه نقل كرد كه وى به وليد بن عبدالملك نامهاى نوشت و در آن به وى خبر داد كه هيأت ثقيف پس از فتح مكه و حنين و بازگشت آن حضرت به مدينه به حضور ايشان رسيدند و همان صلحى را كه گذشت با او منعقد كردند و پيمان نامه نوشتند . اين پيمان همان است كه امروزه نزد اين خاندان هست و بر پايه آن با رسول خدا صلى الله عليه و آله آتش بس كردند . 877 - ابوالوليد براى ما نقل كرد و گفت : وليد بن مسلم از حكم بن هشام ثقفى برايمان حديث كرد كه گفته است : محمد بن عبدالرحمان بن عزاب برايم نقل خبر كرد كه در پيماننامهء رسول خدا صلى الله عليه و آله با ثقيف به هنگام اسلام آوردن آنان آمده بود كه آنها نيز طايفهاى از مسلمانان هستند و هر جا خواسته و دوست داشته باشند با آنان همراه مىشوند . راوى گويد : اما آنان با قريش همراه شدند و گفتند : ما از تبار آنهاييم و آنها از تبار مايند . 878 - خالد بن عبدالعزيز ثقفى براى ما نقل كرد و گفت : معتمر بن سليمان براى ما حديث كرد و گفت : عبداللَّه بن عبدالرحمان بن يعلى ، از عثمان بن عبداللَّه ، از عمويش عمرو بن اوس ، از عثمان بن ابىالعاص نقل كرده است كه گفت : در حالى كه من خردسالترين آن شش تن بودم كه به عنوان هيأت ثقيف به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند ، پيامبر صلى الله عليه و آله مرا به آنان گماشت ، از آن روى كه قرآن خوانده بودم . گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، قرآن را خاطرم مىرود . او دست خود بر سينهام نهاد و گفت : « اى شيطان ، از سينهء عثمان بيرون شو ! » . عثمان گفته است : از آن پس هيچ چيز را از آنچه قصد حفظ كردنش داشتم از
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 459
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٤٥٩
هامش
( 1 ) . ابن هشام ( ج 2 ، صص 537 - 543 ) از ابن اسحاق ، و واقدى ( ج 3 ، صص 962 - 973 ) ، هر دو بدون سند اين حديث را آوردهاند . طبرى نيز در تاريخ ( ج 3 ، ص 140 ) اين حديث را نقل كرده است . همچنين بنگريد به عيون الأثر ابن سيد الناس ، ج 2 ، ص 228 ؛ سيرة النبويهء ابن كثير ، ج 3 ، صص 652 و 666 ؛ زاد المعاد ، ج 3 ، صص 498 - 501 .