الهه بداند قصد در هم شكستن آن دارى خاندان و كسان ما را نابود مىكند . در اين هنگام عمر گفت : اى عبدياليل ، واى بر تو ! چه سبك خردى ! الهه تنها يك سنگ است [ و هيچ آن را كه بندهء اوست از آن كه او را نمىپرستد باز نمىشناسد ] . « 1 » ابن عبدياليل گفت : اى پسر خطاب ، ما به حضور تو نيامدهايم . آنگاه گفتند : اى رسول خدا ، تو خود كسى بفرست تا الهه را نابود كند ، كه ما هرگز نمىتوانيم آن را نابود كنيم . فرمود : « در آينده كسى نزد شما خواهم فرستاد تا زحمت اين كار را از شما بردارد » . بدين سان با پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان صلح نوشتند . پس كناية بن عبدياليل گفت : اجازه ده ما پيش از فرستادهء تو به ميان خاندان خود رويم و آنگاه تو او را در پى ما بفرست ؛ كه من خود خاندان خويش را بيشتر مىشناسم . پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را اجازه فرمود . گرامىشان بداشت و روانهشان كرد . گفتند : اى رسول خدا ، كسى از ما را بر ما به اميرى گمار . او عثمان بن ابىالعاص را به دليل علاقهاى كه نسبت به اسلام در او ديده بود و از آنجا كه او پيش از ترك مدينه چند سورهاى از قرآن آموخته بود ، بر آنان به اميرى گماشت . كناية بن عبدياليل در برابر اين اقدام گفت : من بيش از همه به كار ثقيف آگاهم . آن صلح و آتش بس را از مردم پنهان بداريد و آنان را از جنگ و ويرانى بترسانيد و بدانان خبر دهيد كه محمد از ما خواستههايى داشته و ما آنها را نپذيرفتهايم . او از ما خواسته است لات را در هم شكنيم ، ثروتهايى را كه از ربا داريم واگذاريم و شراب و زنا را حرام بدانيم . هنگامى كه كاروان به سرزمين ثقيف نزديك مىشد مردم به استقبال آنان بيرون آمدند . چون ديدند شتران را به صف كردهاند و آهسته پيش مىآيند و جامههاى خويش به سان لشكرى اندوهگين و شكست خورده در هم پيچيدهاند ، به همديگر گفتند : هيأت شما خبر خوشى نياورده و دستاوردى نداشته است . هيأت به شهر وارد شد و به سراغ لات رفت و در كنار معبد آن فرود آمد . لات در
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 456
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٤٥٦
هامش
( 1 ) . اين افزوده به استناد مغازى ( ج 3 ، ص 967 ) است .