تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه خالد بن وليد فرمانده‌شان بود و مغيرة بن شعبه نيز در ميان آنان حضور داشت بر ثقفيان وارد شدند . آنان در همان آغاز به سراغ لات رفتند و آن را در هم شكستند . اين در حالى بود كه ترس و انتظار همهء ثقيف را در بر گرفته بود ، مردان و زنان و كودكان همه ترسان و نگران بودند و حتى دوشيزگان از سراپرده‌ها بيرون آمدند و وضع را مىنگريستند . عامه ثقيف گمان مىبردند لات در هم بشكند ، بلكه مىپنداشتند مقاومت خواهد كرد . اما مغيرة بن شعبه برخاست و تبرى بزرگ برداشت و گفت : به زودى بر ثقيف خواهيد خنديد . پس تبر را بر لات فرود آورد . اما خود بر زمين افتاد و به پيش غلتيد . مردمان شهر يكپارچه فرياد برآوردند و گفتند : خداوند مغيره را از رحمت خود دور كرده است ؛ الهه او را كشته است . گفتند : هر كس بخواهد نزديك شود و در ويران كردن لات تلاش كند به خداوند سوگند ، هيچ كارى از او ساخته نيست . [ ظاهراً كسى پيش نمىآمد . ] در اينجا مغيرة بن شعبه از جا پريد و گفت : اى جماعت ثقيف ، رويتان سياه باد ! اين تنها آميخته‌اى از سنگ و گِل است ! به سوى فرجام خوشى كه خداوند تقدير كرده روى كنيد و اورا بپرستيد . سپس ضربتى بر در پرستشگاه نواخت و آن را شكست آنگاه بر ديوار آن بالا رفت و ديگر مردان نيز همراه او بالا رفتند و سنگ سنگ اين بنا را ويران و با زمين هموار كردند . از آن سوى كليددار پرستشگاه مىگفت : زمين زير اين بنا خشم خواهد كرد و اينان را در خود فرو خواهد برد . مغيره كه اين سخنان شنيد گفت : اى خالد ، بگذار زمين اين بنا را هم بِكنَم . پس زمين آن بنا را نيز كندند ، خاك آن بيرون بردند ، زيورهايى كه در آن بنا بود برگرفتند و جامه‌هايى كه آنجا بود برداشتند . و ثقفيان با ديدن اين منظره مات و مبهوت شدند . در اين هنگام پيرزنى از ثقفيان گفت : فرومايگان پيكار را واگذاشتند و الههء خود را تسليم كردند ! آن هيأت [ پس از انجام مأموريت ] به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشت و زيورها و جامه‌هايى كه از طائف به غنيمت گرفته بود به حضور آورد . پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را همان روز قسمت كرد و خداوند را بر اين كه او را يارى داده و دين خود را سربلند ساخته است سپاس گفت .