تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
خداوند سوگند ، هر اندازه براى سد راه خدا شدن ، موضع اتخاذ كرده‌ام و گام برداشته‌ام و هر اندازه براى مانع شدن از راه خدا خرج كرده‌ام ، امروز به همان اندازه [ براى جبران ] در راه خدا قدم برخواهم داشت و به همان اندازه براى خدا خرج خواهم كرد . « 1 »

هيأت‌ها

874 - رجاء بن سلمه براى ما نقل كرد و گفت : پدرم برايم حديث كرد و گفت : روح‌بن غطيف ، از پدرش [ غطيف ] بن ابىسفيان حديث كرد كه گفته است : انصار نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ثقيف را نفرين كن . فرمود : « خداوندا ! ثقيف را هدايت كن » ديگر بار گفتند : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، آنان را نفرين كن . فرمود : « خداوندا ! ثقيف را هدايت كن » . « 2 » بارى ديگر درخواست خود را تكرار كردند و حضرت نيز همان دعا را تكرار فرمود . پس از چندى آن طايفه اسلام آوردند و از پايبندترين مسلمانان بودند ، حتى پيشوايان و رهبرانى نيز از ميان آنان برخاستند . هيأت اعزامى اين طايفه به مدينه آمد و بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد . در مسجد براى آنان خيمه‌اى بر پا كردند . [ عمر به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اينان ] « 3 » نماز نمىخوانند . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « اى عمر ، آنان را واگذار ؛ آنها به زودى از اين كه نماز نمىگزارند شرم خواهند كرد » . آن روز گذشت و نماز نخواندند . فرداى آن روز هم تا ظهر نمازى نخواندند و چون عصر فرا رسيد ، بىوضو نماز كردند . عمر گفت : اى

هامش
( 1 ) . سند حديث منقطع است ؛ ابن اسحاق تدليس مىكند ؛ او اين حديث را از عكرمه نشنيده است . همين حديث را ترمذى ( 2736 ) موصولًا نقل كرده و سند او مشتمل بر موسى بن مسعود هذلى است كه صدوق است ، اما بد حفظ . او تصحيف نيز مىكرد . اما به هر حال ، حديث شواهدى دارد كه از همين مضمون خبر مىدهد و اين حديث را تقويت مىكند . بنگريد به : فتح البارى ، ج 1 ، صص 159 و 160 .
( 2 ) . حديث در اينجا مرسل است . ترمذى ( 3937 ) و احمد ( ج 3 ، ص 343 ) آن را به روايت جابر بن عبداللَّه ومتصلًا نقل كرده‌اند و رجال سند آنها ثقه‌اند .
( 3 ) . اين افزوده به اقتضاى سياق در متن عربى صورت گرفته است .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 452 | ابن شبة النميري / صابرى