شدهاى ؟ گفت : بر عباس بن عبدالمطّلب . فرمود : « بر كسى وارد شدى كه در ميان قريش بيش از همه به قرشيان مهر مىورزد » « 1 » ابوزيد بن شبه گويد : نعيم بن عبداللَّه نحّام « 2 » به تنگدستان بنى عدى كمك مىرساند . هنگامى كه او خواست به مدينه هجرت كند و به رسول خدا صلى الله عليه و آله بپيوندد خاندانش از او خواستند در ميانشان بماند ، آنها به وى گفتند : تا ما زندهايم كسى نخواهد توانست به تو آزارى برساند . او از همين روى در ميان آنان ماند . زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را ديد فرمود : « خاندان تو از خاندان من بهتر بودند ؛ خاندان من مرا بيرون راندند و خاندان تو ، تو را باز داشتند و در ميان خود نگه داشتند » . گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، خاندان تو ، تو را به سوى هجرت راندند و خاندان من مرا از هجرت باز داشتند . 845 - ابوالوليد قرشى براى ما نقل كرد و گفت : وليد بن مسلم براى ما حديث كرد و گفت : ابومهدى سعيد بن سنان ، از ابوزاهريه حدير بن كريب ، از جبير بن نُضَير نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از آن كه نماز جماعت را به پايان مىبرد و سلام مىداد برمىخاست و مردم را يك يك به نگاه خود مىجست و احوال مىپرسيد و چون كسى تازه مىديد دربارهاش پرسش مىكرد . جبير گويد : پيامبر صلى الله عليه و آله روزى در ميان مردم كسى تازه ديد . پرسيد : « اى بندهء خدا ، تو كيستى ؟ » آن مرد سر خود را بلند كرد و گفت : من واثلة بن اسْقَع لَيْثىام . پرسيد : « از چه روى بدين جا آمدهاى ؟ » گفت به سوى خدا و پيامبرش هجرت كردهام . پرسيد : « هجرت
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 439
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٤٣٩
هامش
( 1 ) . طبرانى در معجم الكبير ( ج 8 ، ص 7324 ) اين حديث را نقل كرده و هيثمى در مجمع ( ج 9 ، ص 270 ) در اين باره گفته : در سند حديث نام راويانى است كه آنان را نمىشناسيم .
( 2 ) . نام كامل او نعيم بن عبداللَّه بن اسيد بن عوف بن عبيد بن عويج بن عدى بن كعب قرشى است كهخاندانش او را به واسطه جايگاهى كه در ميان آنان داشت ، از هجرت باز داشتند . او به بيوگان و يتيمان بنى عدى خرجى مىداد . از همين روى خاندانش به او گفتند : در ميان ما بمان و هر دينى كه مىخواهى داشته باش ؛ به خداوند سوگند ، هيچ كس متعرض تو نشود مگر آن كه همه در دفاع از تو جان بر كف نهيم .
نعيم بن سال 15 ه . ق . در دوران خلافت عمر بن خطاب در يرموك شهيد شد . بنگريد به : اسد الغابه ج 5 ، ص 33 .