تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧

چون خوددارى او از پذيرش كفر را ديدند به وى گفتند : بايد پيامبر صلى الله عليه و آله را ناسزا گويى تا تو را رها كنيم . چون چنين كرد آنها نيز او را آزاد كردند . وى از مكه هجرت كرد و به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد . پيامبر صلى الله عليه و آله چون او را ديد ، فرمود : « ابويقظان رو سفيد باد ! » گفت : نه رو سفيد باد و نه روى سعادت بيند ! پرسيد : « اى ابويقظان ، مگر تو را چه رسيده است ؟ » گفت : مرا آن قدر زدند تا تو را ناسزا گفتم . پرسيد : « دلت چگونه است ؟ » گفت : از دوستى و ايمان به تو آكنده است . فرمود : با اين وصف ، اگر از تو بيش از اين هم خواستند انجام ده . « 1 » ابوزيد بن شَبّه گويد : اين گونه روايت كرده‌اند ، اما درست‌تر از اين روايت آن است كه عمار پيش از رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه رفت . اين خبر اخير را شعبه ، از ابن اسحاق ، از براء نقل كرده و همو با همين سند اين را نيز نقل كرده است كه عمر پيش از رسول خدا صلى الله عليه و آله خود را به مدينه رساند . آنچه شعبه روايت كرده است سندى قوىتر دارد و با واقعيت سازگارتر است ؛ زيرا عمار و عمر بن خطاب معمولًا از رسول خدا صلى الله عليه و آله عقب نمىماندند . 841 - محمد بن صباح براى ما نقل كرد و گفت : اسماعيل بن زكريا ، از عاصم احْول ، از ابوعثمان حديث كرد كه گفته است : شنيدم هرگاه به ابن عمر گفته مىشد : پيش از پدرش هجرت كرده است خشمگين مىشد و مىگفت : من و عمر پيش از رسول خدا صلى الله عليه و آله خود را به مدينه رسانده بوديم . هنگامى كه خواستيم به حضور او برسيم وى را خفته ديديم . به منزل خود برگشتيم و از آنجا پدرم مرا ديگر بار فرستاد و گفت : برو و ببين كه آيا بيدار شده است . من به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله روانه شدم ، به حضور رسيدم و با او بيعت كردم . سپس به نزد عمر برگشتم و به او خبر دادم كه پيامبر صلى الله عليه و آله از خواب برخاسته است : آنگاه با همديگر دوان دوان به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله شتافتيم . عمر بر او وارد شد و با او دست داد

هامش
( 1 ) . حديث مرسل و ضعيف است . بنگريد به : اسد الغابه ، ج 4 ، ص 44 .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 437 | ابن شبة النميري / صابرى