عبداللَّه گويد : چون او را ديدم هيبتى در دلم افتاد و از او ترسيدم . با خود گفتم : خدا و رسول او راست گفتهاند . سپس قدرى كمين كردم تا مردم آرام گرفتند . پس بناگاه بر او تاختم و او را كشتم . مدعى شدهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از باز گشت عبداللَّه بن انيس خبر اين قتل را به مردم داد . همچنين گفتهاند - و البته خداوند خود بهتر مىداند - كه رسول خدا صلى الله عليه و آله عصاى خود را به او داد و فرمود : « بر آن تكيه زن ، يا آن را در دست گير » [ ترديد از راوى است ] اين عصا - آن گونه كه مدعى اند - نزد او ماند و وى به هنگام مرگ سفارش كرد آن را در كفنش ، ميان كفن و جسد او ، گذاشتند . ما نمىدانيم پيامبر صلى الله عليه و آله از كجا عبداللَّه بن انَيس را به سراغ ابننُبَيْح فرستاد ؛ آيا از مدينه يا از جايى ديگر ؟ « 1 » 834 - ابراهيم بن منذر براى ما نقل كرد و گفت : محمد بن فليح ، از موسى بن عقبه ، از ابن شهاب برايم حديث كرد كه گفته است : چون مردم به اميرىِ ابوبكر حج خود را گزاردند عروة بن مسعود ثقفى به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و اسلام آورد . سپس از آن حضرت اجازه خواست كه به ميان خاندان خود برگردد . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « بيم آن دارم كه تو را بكشند » . او گفت : آنان حتى اگر مرا خفته ببينند بيدارم نمىكنند . بدينسان حضرت او را اجازه فرمود و او نيز به طائف بازگشت . شبانه به طائف رسيد . ثقيفيان به نزد او آمدند و سلام كردند و خوشامد گفتند : وى آنان را به اسلام فرا خواند و اندرزشان داد . اما او را نافرمانى كردند ، متهم ساختند و سخنانى ناروا بر زبان آوردند كه هيچ گمان آن نداشت . آنگاه از نزد او رفتند . چون سحر شد و سپيده دميد عروه به اتاقى كه در طبقهء بالا داشت رفت و اذان گفت و شهادتين بر زبان آورد . پس مردى از ثقيف او را به تير زد و كشت .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 427
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٤٢٧
هامش
( 1 ) . ابن هشام ( ج 2 ، صص 619 و 620 ) از ابن اسحاق نقل كرده كه گفت : محمد بن جعفر بن زبير برايم نقل كرد و گفت : عبداللَّه بن انَيس گفت : . . . - متن حديث - واقدى نيز در مغازى ( ج 2 ، صص 531 - 533 ) آورده است كه اسماعيل بن عبداللَّه بن جبير براى ما نقل كرد و گفت : به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر رسيد كه . . . - و در ادامه ، مضمون همين حديث .