گنجى كه جزو اموال ابوحُقَيْق بوده و نسل به نسل در اختيار بزرگترين پسر قرار مىگرفته و « مَسْك الْجَمَل » ( پوست شتر ) نام داشته است پرسيد . وى همراه با كنايه ، از حيى بن ابىربيع بن ابىحقيق نيز پرسيد . هر دو گفتند : ما آن را در جنگ خرج كردهايم و چيزى از آن نمانده است . آنها بر اين گفتهء خود سوگند نيز ياد كردند . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « اگر آن [ گنج ] نزد شما باشد از پيمان خدا و پيمان رسول او خارجيد » - يا سخنى به همين مضمون فرمود - گفتند : باشد . پس كسانى بر آنان در اين باره گواه گرفت . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله زبير بن عوام را فرمود تا كنانه را شكنجه دهد . او كنانه را شكنجه داد و ترساند ، اما وى به چيرى اعتراف نكرد ، نمىدانم كه حُيىّ را هم شكنجه دادند يا نه . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارهء آن گنج از جوانى از اين خاندان به نام ثعلبة [ بن سلام بن ابىحُقَيْق ] « 1 » كه تا حدى ضعيف بود پرسيد و او گفت : من در اين باره آگاهى چندانى ندارم ، و جز اين كه كنانه را مىديدم كه هر روز به اين خرابه سرى مىزند ؛ اگر چيزى باشد در همين جاست . رسول خدا صلى الله عليه و آله كسانى فرستاد و در آن خرابه جست و جو كردند ، گنج را يافتند و به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند . پس از آن فرمود آن دو مرد را بكشند : كنانه را به محمدبن مسلمه داد و او وى را به قصاص برادرش محمود بن مَسْلَمه كه گفته مىشود كنانه او را كشته بود ، به قتل رساند . پيامبر صلى الله عليه و آله همچنين زنان خاندان ابىحقيق را بر پايه پيمانى كه سپرده و شرطى كه گذاشته بودند به اسارت درآورد . صفيه ، خود ، يكى از اين اسير شدگان بود . بنابر آنچه مىدانيم جز اينان كسى ديگر از يهوديان خيبر اسير نشد . « 2 » 829 - محمد بن سليمان بن ابىرجاء براى ما نقل كرد و گفت : ابراهيم بن سعد ، از ابن شهاب ، از عبدالرحمان بن عبداللَّه بن كعب بن مالك براى ما حديث كرد كه گروهى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به كشتن ابن ابىحُقَيق فرستاد او را كشتند و سپس در روز جمعه در حالى
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 424
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٤٢٤
هامش
( 1 ) . اين افزوده در متن ابن شبه افتادگى داشته و اينجا به استناد مغازى واقدى آورده شده است .
( 2 ) . واقدى در مغازى ( ج 2 ، صص 671 - 673 ) بدون استناد و نيز ابن هشام در سيره ( ج 2 ، صص 336 و 337 ) به نقل از ابن اسحاق و او بدون سند ، اين خبر را آوردهاند .