تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠

كه از آنان و هدفشان اطلاعى ندارد . از اين روى گفت : به چه كار آمده‌ايد ؟ گفتند : حاجتى ما را بدين جا آورده است . گفت : يكى از شما پيش آيد و آنچه هست بگويد . يكى از افراد پيش رفت و به او گفت : نزد تو آمده‌ايم تا چند زره به تو بفروشيم و با بهاى آن چارهء زندگى خود كنيم . او گفت : به خداوند سوگند ، اگر چنين كارى انجام دهيد بدان معنى است كه به تنگنا و سختى در افتاده‌ايد . شما از آن زمان كه اين مرد در ميانتان منزل كرد به تنگنا و سختى افتاده‌ايد . كعب آنگاه با اين گروه وعده گذاشت شامگاهان كه مردم در آرامش هستند نزد او روند . آن گروه نزد او رفتند و يكى از افراد او را بانگ زد . كعب برخاست تا بيرون آيد . اما همسرش به وى گفت : در اين هنگام از شب براى كارى كه تو بدان علاقه‌مند باشى نزد تو نيامده‌اند . گفت : نه ، آنان پيشتر دربارهء آنچه مىخواهند با من سخن گفته‌اند . بدين سان نزد آن گروه آمد . محمد بن مَسْلَمه او را گرفت و به همراهان گفت : اگر مجبور شديد من و او را با هم بكشيد اين كار را بد مشمريد . راوى گويد : يكى از مهاجمان ضربتى به لگن خاصرهء او وارد آورد . چون او را كشتند يهوديان و مشركان كه همدستانشان بودند ، نگران و بيمناك شدند و صبحگاهان به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند و گفتند : ديشب به سراغ دوست ما كه يكى از بزرگانمان بود رفته‌اند و او را كشته‌اند . رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ ، هجوى را كه وى در اشعارش متوجه مسلمانان مىساخت و آزارى را كه از اين طريق به آنان مىرساند يادآور شد و آنان را بدان دعوت كرد كه ميان ايشان و مسلمانان سندى نوشته و در آن اختلاف‌ها حل شود . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله ، آن را نوشت « 1 » 823 - عمرو بن عاصم براى ما نقل كرد و گفت : حماد بن سلمه ، از على بن يزيد ، از سعيد بن مُسَيّب حديث كرد كه ابن نامين يهودى به نكوهش رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد كشته شدن كعب بن اشرف پرداخت . در اين هنگام محمد بن مَسْلَمه فرياد زد : شمشيرى نيست ؟ شمشيرى بدهيد ! پس شمشيرى برداشت . اما آن مردى يهودى را پنهان كردند .

هامش
( 1 ) . مرسل است . طبرى آن را در جامع البيان ( ش 8317 ) نقل كرده است .