تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
برادرت . گفت : پس سر خود را [ از پشت درى ديگر كه آنجا بوده است ] تكان بده او نيز سر خود را تكان داد و كعب او را شناخت و بيرون آمد . سلكان با او به سوى جايى كه ديگر همراهان بودند قدم زد . آنگاه گفت : ما گرسنه شده‌ايم و در جوار آن مرد كه رهبريمان مىكند در سختى و تنگنا افتاده‌ايم . اينك نزد تو آمده‌ام تا با تو گفت و گو كنم و اين سپر خود را نزد تو گرو بگذارم و در برابر جو بگيرم . كعب به او گفت : من هم پيشتر گفته بودم كه چنين گرفتار خواهيد شد . ما جو داريم ، اما شما تا كنون نزد ما نيامده‌ايد ، شايد كمكى مىكرديم . راوى گويد : سلكان سپس دست خود را به ميان موهاى كعب برد سر او را بوييد و گفت : عجب اين عطر شما خوشبوى است ! او يكى دو بار اين كار را انجام داد تا اين كه كعب اطمينان يابد . سپس ديگر بار دست خود را به ميان موهاى او برد و سر او را محكم گرفت . دشمن خدا فريادى بلند كشيد و همسرش از درون فرياد زد : واى شوهرم ! سلكان او را در آغوش گرفت و [ خطاب به ياران ] گفت : بكشيد دشمن خدا را . آنان از هر سو بر او شمشير نواختند و سرانجام يكى شمشيرى در شكم وى فرو برد و روده‌هايش بيرون ريخت . در اين هنگام كه سِلْكان كعب را گرفته بود و بر او شمشير فرود مىآوردند ضربتى هم ناخواسته بر پا يا صورت عباد بن بشر فرود آمد . آنان سپس شتابان راه بازگشت در پيش گرفتند و چون بر جُرْف بُعاث رسيدند متوجه شدند يكى از دوستانشان نيست . به عقب برگشتند و دوست خود را كه از زخمش خون جارى بود يافتند . او را برداشتند و همان شب به خانه‌هاى خود برگشتند . بدين سان خداوند ابن اشرف را به سزاى دشمنى با خدا و رسول و ناسزاگويى آن حضرت و نيز برانگيختن قريش بر ضد او و آشكار ساختن كينه و دشمنى با آن حضرت رساند . « 1 »
هامش
( 1 ) . ابوداوود ( 3000 ) ، واحدى در اسباب النزول ( ش 278 ) و سيوطى در لباب النقول ( ص 67 ) اين داستان را نقل كرده‌اند . سيوطى همچنين نقل آن را به ابن ابىحاتم و ابن منذر نسبت داده است . همو در درالمنثور ( ج 1 ، ص 107 ) آن را به بيهقى نيز نسبت داده است . سند اين حديث مشتمل است بر ابن لهيعه و از همين روى ضعيف است .