تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤

آوردند . آنگاه آهنگ پيكار با بنى قشير كرد و انتقام فرزند خود را از آنان گرفت . « 1 » 801 - محمد بن يحيى براى ما نقل كرد و گفت : عبدالعزيز بن عمران ، از ابن غَزيَّه انصارى ، از مقبرى ، از پدرش ، از ابوهريره نقل كرد كه گفته است : رسول خدا صلى الله عليه و آله كسانى فرستاد تا ثُمامة بن اثال حنفى را به حضور وى آورند . عبدالعزيز گفته : جعفر از پدرش برايم نقل خبر كرد كه گفته است : محمد بن مسلمه انصارى بود كه او را در نخلستان ديد و در بند كرد و به مدينه آورد . عبدالعزيز پس از نقل اين عبارت به همان حديث ابن غَزيّهء انصارى بازگشت كه به نقل گفته است : او را به ستونى در مسجد بستند . ابراهيم بن جعفر در حديث خود گفته : او را به همان ستونى بستند كه ابولبابه خود را بدان بست . ابوهريره گويد : در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسجد رفت و او را ديد . فرمود : اى ثُمامه ، گمان مىكنى تا با تو چه خواهم كرد ؟ « گفت : اگر منت بگذارى بر سپاسگزارى منت مىنهى ، اگر بكشى گناهكارى را مىكشى و اگر مال بخواهى به تو داده شود . ابوهريره گويد : در اين هنگام من با خود گفتم : خدايا ! او اين راه را بر روى خود بست كه در برابر پرداخت فديه آزاد شود . به خداوند سوگند ، يك وعده از گوشت قربانى [ كه او به عنوان فديه بدهد ] برايم از خون ثمامه دوست داشتنىتر است . پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و ديگر بار شب باز آمد و همان پرسش پيشين را تكرار فرمود . ثمامه نيز همان سخن پيش را باز گفت . براى سومين بار پيامبر صلى الله عليه و آله به نزد او آمد و همان پرسش را تكرار كرد و او نيز همان پاسخ پيشين را . آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله براى بارى ديگر به نزد او آمد و او را آزاد كرد . سپس ثمامه قضاى حاجت كرد ، غسل نمود و جامه‌هاى خود را شست و به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : گواهى مىدهم كه خدايى جز اللَّه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست . آنگاه براى مكيان - كه در آن روزگار با پيامبر صلى الله عليه و آله در حالت جنگ بودند و مواد غذايى آنان نيز از يمامه تأمين مىشد - چنين نوشت : بدانيد ، به خدايى كه هيچ خداوندى جز او

هامش
( 1 ) . حديث مرسل و حسن است و حديث‌هاى پيشين آن را گواهى مىكند .