771 - محمد بن خالد بن حتمه براى ما نقل كرد و گفت : ابن ابىزناد ، از پدرش ، از خارجة بن زيد نقل كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به باروى مدينه آمد . او را گفتند : اين ابن صائد است كه در كنار ديوارى خفته است . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « [ مىروم و ] بر من است كه اگر او را خفته بيابم شما را از آن بياگاهانم » . چون رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك شد مادرش او را از خواب بيدار كرد و گفت : اى صائد ، برخيز ، اين پيامبر صلى الله عليه و آله اميّين است . او برخاست و در حالى كه چشمهاى خود را مىماليد و به آسمان مىنگريست نشست . رسول خدا صلى الله عليه و آله - در مورد آن زن - فرمود : « او را چه مىشود ! مرگش باد ! » ، و به آن پسر فرمود : « به چه مىنگرى ؟ آيا چيزى در آسمان مىبينى ؟ » گفت : آرى ، بسيار مىبينم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « او همه چيز را در هم آميخته ، خداوند براى او همه چير را در هم آميخته است » . [ سپس رو به او كرد و ادامه داد : ] « آيا گواهى مىدهى كه من پيامبر صلى الله عليه و آله خدايم ؟ » گفت : گواهى مىدهم كه تو پيامبر صلى الله عليه و آله اميّين هستى . آيا تو گواهى مىدهى كه من رسول خدايم ؟ فرمود : « من به خدا و پيامبران او ايمان آوردهام » . سپسرسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود : « منبراى تورازى پنهانساختهام ؛ آن چيست ؟ » ابن صياد گفت : دود ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود « خاموش ! كهتونمىتوانى برتقدير خويش پيشى بگيرى - آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله براى او پنهان داشت همين راز بود كه آيهء يَوْمَ تَأتِى السَّماءُ بِدُخانٍ مُبينٍ . « 1 » بدان
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 376
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٧٦
هامش
( 1 ) . دخان / 10 : روزى كه آسمان دودى نمايان برمىآورد .