تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤

است كه كودكى يك ماهه گريه كند . راوى گويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله [ بعدها ] به او فرمود : « من براى تو چيزى پنهان كرده و نگه داشته‌ام » او گفت : تو برايم استخوان گوسفندى خاكى رنگ پنهان كرده‌اى . وى همچنين خواست بگويد : و آن دود . اما رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود : « تو نمىتوانى بر تقدير پيشى جويى . » « 1 » 769 - مسلم بن ابراهيم براى ما نقل كرد و گفت : شعبه ما را حديث كرد و گفت : عبدالملك بن عمير ، از عمر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام نقل كرد كه از ام سلمه شنيده است كه مىگويد : مادر ابن صائد برايم نقل كرد كه اين فرزند را مسخ شده ، ديوانه و بد يُمن به دنيا آورده است . 770 - احمد بن عيسى براى ما نقل كرد و گفت : عبداللَّه بن وهب ما را حديث آورد و گفت : يونس ، از ابن شهاب برايمان نقل كرد كه سالم براى او از عبداللَّه بن عمر نقل خبر كرده كه عمر با پيامبر صلى الله عليه و آله و گروهى از اصحاب به طرف ابن صائد روانه شدند و او را ديدند كه با كودكان به بازى مشغول است - او در آن هنگام در آستانهء بلوغ بود . وى نزديك شدن آن گروه را متوجه نشد تا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستى بر پشت او زد و سپس فرمود : « آيا گواهى مىدهى كه من پيامبر صلى الله عليه و آله خدايم ؟ » ابن صائد در آن حضرت نگريست و گفت : گواهى مىدهم‌كه تو رسول اميّينى . آنگاه به پيامبر صلى الله عليه و آله روكرد وگفت : آيا تو گواهى مىدهى كه من پيامبر خدايم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به او رو كرد و فرمود : « من به خدا و پيامبران او ايمان دارم » . سپس پيامبر صلى الله عليه و آله افزود : « چه مىبينى ؟ » گفت : راستى و دروغى . رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود : « براى تو همه چيز به هم درآميخته است » . سپس افزود : « من براى تو رازى پنهان دارم » . گفت : « همان دود ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « خاموش ! تو نمىتوانى بر تقدير خود پيشى جويى » . در اين هنگام عمر گفت : اى رسول خدا ، اجازه بفرما تا او را گردن زنم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « اگر او همان باشد كه تو نمىتوانى بر وى چيره شوى و اگر هم همان نباشد

هامش
( 1 ) . احمد ( ج 5 ، ص 148 ) اين حديث را آورده است .