اطراف مىبرد و مىدواند . او اكنون كه بدين هدف از [ محل اردو ] بيرون رفته ، جهجاه و ابن وبره را ديده است كه با همديگر گلاويز شدهاند - و تا پايان اين ماجرا و آنچه را عبداللَّه بن ابىّ گفته بود به عرض رساند . پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد : آيا واقعا چنين چيزى گفته شده است ؟
پس فرمود كه در ميان سپاهيان اعلام دارند كه روانه شوند . سپاهيان روانه شدند و به مدينه رفتند . اما مردم با همديگر مىگفتند : رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن منزل كه اردو زده بود روانه نشد مگر آن كه چيزى او را ترسانده يا خبرى به وى رسيده و خواسته است به موقع با آن برخورد كند .
راوى گويد : مردم از اين مسأله مىگفتند و دربارهء آنچه شده بود ، گفت و گو داشتند .
خبر اين گفت و گوى مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و او بر ايشان چنين ايراد سخن فرمود :
« آنچه سبب شد از منزلگاهى كه در آن اردو زده بوديم ، كوچ كنيم گفتهء مردى از شما - عبداللَّه بن ابىّ - بود كه چنين و چنان گفته بود » .
راوى گويد : پس از اين سخنان ، ورقه از جا پريد و گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، تنها گفتهء يكى از ما سبب شده است منزلگاهى را كه در آن اردو زده بودى ترك گويى ! به خدايى كه كتاب را بر تو نازل كرده است سوگند ، اگر اراده فرمايى بىدرنگ سر او را بياوريم و پيش رويت گذاريم .
راوى گويد : ورقه پسر عموى عبداللَّه بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله - از همين روى - سخن او را نپذيرفت و فرمود : « اين كار براى تو روا نيست . اما شما ديگران برويد و او را بياوريد » .
رفتند و بر عبداللَّه بن ابىّ وارد شدند و او را گفتند : اى پسر ابى ، از تو سخن به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده كه او را دل آزرده كرده است . اينك اگر به حضور او برسى و از آنچه گفتهاى پوزش بطلبى و از او بخواهى كه برايت آمرزش بخواهد ، او را مهربان خواهى يافت . او گفت : من هيچ گناهى نكردهام . مگر نه آن است كه اگر به جهاد مىرويد با شما همراه مىشوم و اگر خرجى مىكنيد با شما خرج مىكنم ؟
در حالى كه همين سخنان را مىگفت او را به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 345
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٤٥