سر داد و كسان خويش را به يارى طلبيد تا جايى كه عبداللَّه بن ابى را به كمك خواستند و او را فرياد زدند كه « اى ابو حبّاب ! » .
عبداللَّه بن ابى آمد و آن دو را باز داشت . آنگاه در اطراف نگريست و جز طايفه خود كسى ديگر نديد . رو به آنان كرد و گفت : اى اوسيان ، شما را مبارك باد ! مزينه و غفار ، راهزنان كاروانهاى حج را به خود ملحق كرديد تا حاصل كار شما بخورند و در خانه هايتان شما را سركوب كنند . هان ، به خداوند سوگند ، اگر به مدينه برگرديم آن كه عزيزتر است آن را كه خوارتر است از شهر بيرون مىراند و محصول خود را خويش در اختيار مىگيريم تا اينها گرسنه شوند و از پيرامون سركردهء خود بپراكنند !
راوى گويد : آن نوكر عمر كه شنيد اسب را به جولان دادن نبرد و برگشت . عمر گفت : چه شده است ؟ چرا اسب مرا به بيابان نبردى ؟ گفت : كارى شگفت ديدم . به جهجاه و جهنى برخورد كردم كه با يكديگر نزاع مىكردند و جهجاه بر جهنى پيروز شد . پس ابن وبره خاندان خود را به يارى طلبيد . ابن ابىّ بدانجا آمد و آن دو را از همديگر جدا كرد .
آنگاه به چهرههاى مردمان نگريست و جز طايفهء خود كسى ديگر نديد . به آنان گفت : اى اوسيان ، شما را مبارك باد ! مزينه و غفار راهزنان كاروانهاى حج را به خود ملحق كرديد تا حاصل كار شما بخورند و در خانههايتان شما را سركوب كنند . هان ، به خداوند سوگند ، اگر به مدينه برگرديم آن كه عزيزتر است آن را كه خوارتر است از شهر بيرون مىراند .
محصول خويش را در اختيار مىگيريم تا اينها گرسنه شوند و از پيرامون سركردهء خود بپراكنند !
راوى گويد : چنين شنيدهام .
هم گويد : عمر از جاى خود برخاست و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت . شيوهء رسول خدا صلى الله عليه و آله اين بود كه چون در جايى اردو مىزد نماز مغرب را مىخواند ، آنگاه ردا يا دست خود را بالش مىكرد و تا هنگام نماز عشا در همان جا مىماند و پس از نماز عشا ديگر بار روانه مىشدند . عمر اجازهء حضور خواست و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : به درون آى .
عمر گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، من نوكرى دارم كه به گاه اردو زدن لشكر اسب مرا به
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 344
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٤٤