الدار واسطة و النخل شارعة * و البيض ترفل في الثنى كالبرد « 1 »
راوى گويد : صفوان كه اين شعر را شنيد با شمشير به سراغ او رفت ضربهاى به او زد و سپس گفت : فرجامِ تو همان است كه يعقوب بن عتبه مىگويد :
تلقَّ ذباب السيف عنى فإِننى * غلام إِذا هوجيت لست بشاعر « 2 »
ابن شَبّهَ گويد : در شعر حسان ابيات ديگرى نيز وجود داشته كه در روايت اسماعيلبن ابراهيم نيست . آن ابيات چنين است :
جاءت مزينة من عمق لتخرجنى * أخسا مزين ففى أعناقكم قدر
ما للقتيل الذي أعدوا فآخذه * من ديَّةٍ فيه يعطاها و لاقدد « 3 »
شاعر همچين گويد :
جائت مزينة من عمق لتنصرهم * أخسا مزين و في أستاهك الفتل
فلك شىء سوى أن يدركوا أمراً * أو تدركوا شرفاً من شأنكم جلل
هامش
( 1 ) . آن غريبهها رو به فزونى نهاده و عزّت يافتهاند و پسر فُرَيعه در اين شهر تنها شده است . دريا ، آن هنگام كه بادهاى شامى بر آن بِوَزد و موج روى موج نشيند و كف را به ساحل افكند . از من چيرهتر نيست ، آنگاه كه در عرصه پيكار مرا ببينى كه دشمنان را به خشم از هم مىدرم ، آن سان كه پارچهاى را از هم بدرند . اما قريش بداند ، من با آنها سازش نخواهم كرد مگر آن كه از گمراهى روى برتابند و به راه آيند . ولات و عزّى را به كنارى نهند و همه در برابر خداى يگانهء بىنياز سجده كنند . و گواهى دهند كه آنچه پيامبر ( ص ) به آنان فرموده حق است و به عهد و پيمان خداوند نيز وفا ورزند . به عبيد برسان كه من براى او بهترين چيزى را به ارث گذاشتهام كه هر پدرى براى فرزند به ارث گذارد . سرا در ميان سراىهاست ، نخلستان در جوار آن است و زنانى زيباروى كه در جامههاى همچون بُرد به كرشمه گام برمىدارند .
( 2 ) . اينك ضربت شمشير مرا به جان نوش كن كه من چون برانگيخته شوم نه يك شاعر ، بلكه نوجوانى جنگاورم .
( 3 ) . مزينه از سرزمين عَمْق آمدند تا مرا ببرند ، ننگ بر مزين ، شما را دَيْنى بر گردن است ، آن كشته را هيچ ديه و قصاصى نيست تا به قصاص او كيفر داده شوم .