از ابن سعد بن رفعه حديث كرد كه چون آيهء فَما لَكُمْ فِى المُنافِقينَ فِئَتَيْنِ « 1 » نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم سخن گفت و فرمود : « چه كسى به حساب آن مىرسد كه مرا مىآزارد و در خانه خود كسانى را گرد مىآورد كه مرا مىآزارند ؟ » سعد بن معاذ در پاسخ برخاست و گفت : اگر آن شخص از ما باشد او را مىكشيم و اگر از برادران ما از خزرج باشد تو فرمان ده ، ما از تو فرمان مىبريم . سعد بن عباده كه شنيد برخاست و گفت : اى پسر معاذ ، تو و فرمانبرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟ من خود همهء آنچه را تو درگذشته داشتهاى مىدانم . اسَيْد بن حُضَير از آن سو گفت : اى پسر عباده ، تو منافقى و منافقان را دوست دارى . محمد بن مَسْلَمه برخاست و گفت : اى مردم ، خاموش شويد ! رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان ماست و او ما را فرمان مىدهد و فرمانش رواست . پس خداوند اين آيه را نازل كرد : فَما لَكُمْ فِى المُنافِقينَ فِئَتَيْنِ وَ اللَّهُ ارْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا تُرِيدُونَ انْ تَهْدُوا مَنْ اضَلَّ اللَّهُ . « 2 » 702 - على بن هاشم براى ما نقل كرد و گفت : اسماعيل بن ابراهيم ، از محمد بن اسحاق حديث كرد كه گفته است : چون به صفوان بن معطل خبر رسيد كه حسان دربارهء او چه شعر گفته است با شمشير متعرض او شد . حسان پيشتر شعرى گفته و در آن به ابن معطل و ديگر عربهاى مُضَر كه اسلام آورده بودند طعنه و كنايه زده بود . او در آن شعر چنين گفته بود :
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 326
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٢٦
أمْسى الجَلابِيب قد عزوا و قد كثروا * وابن الفُرَيعه أمسى بيضة البلد
ما البحر حين تهب الريح شامية * فيغطئلُّ و يرمى العِبْر بالزَّبد
يوماً بأغلب منّى حين تُبصرُنى * أفرى من الغيظ فرى العارض البرد
أما قريش فإِنى لن أسالمهم * حتّى ينيبوا من الغيّات للرشد
ويتركوا اللات و العزّى بمعزلة * و يسجدوا كلهم للواحد الصمد
و يشهدوا أن ما قال الرسول لهم * حقُّ و يوفوا بعهد اللَّه و الولد
أبلغ عبيداً بأنى قد تركت له * من خير ما يترك الاباء للولد
هامش
( 1 ) . نساء / 88 .
( 2 ) . نساء / 88 .