تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
عايشه گويد : با اين سخن بيمارى ام افزون شد . در همين حال نيز ابوبكر آمد و بر من وارد شد و گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، با اين زن كه به تو خيانت كرده و مرا رسوا ساخته است در انتظار چه‌اى ؟ عايشه گويد : اين سخن نيز بر بدحالىام افزود . گويد : آنگاه در پى على [ عليه السلام ] فرستاد و از او پرسيد : اى على ، دربارهء عايشه چه صلاح مىدانى ؟ گفت : خدا و رسول او آگاه‌ترند . فرمود : بايد آنچه را در اين باره صلاح مىدانى بگويى . گفت : خداوند راه ازدواج با زنان را گشوده است . در پى بُرَيره كنيز عايشه بفرست و از او بپرس . شايد به پاره‌اى از اين مسأله آگاهى يافته باشد . پيامبر صلى الله عليه و آله در پى بُرَيره فرستاد . او آمد . پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد : آيا گواهى مىدهى كه من رسول خدايم ؟ گفت : آرى . فرمود پس از تو در باره چيزى مىپرسم : مباد بر من بپوشانى . گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، از هر چه بپرسى به تو پاسخ مىدهم و به خواست خداوند هيچ چيز را كتمان نمىكنم . پرسيد : آيا تو از او چيزى ديدى كه خوشايندت نيفتد ؟ گفت : سوگند به آن كه تو را به نبوت برانگيخته است ، نه من از زمانى كه نزد اويم هيچ چيز جز يك ويژگى نديده‌ام . پرسيد آن چيست ؟ گفت : قدرى خمير ساختم و به او گفتم : اى عايشه ، مواظب اين خمير باش تا آتشى آماده كنم و آن را بپزم . اما او در همين هنگام به نماز برخاست و از آن خمير غافل ماند و گوسفندى آمد و خمير را خورد . عايشه گويد : پيامبر صلى الله عليه و آله آنگاه در پى اسامة بن زيد فرستاد و پرسيد : اى اسامه ، دربارهء عايشه چه مىگويى ؟ گفت : خداو رسول اوآگاه‌ترند . فرمود : بايد آنچه‌رادربارهء وى صلاح مىدانى بگويى . گفت : عقيدهء من آن است كه درباره او سكوت گزينى تا خداوند با تو در اين خصوص سخن گويد . عايشه گويد : چيزى نگذشت كه وحى نازل شد . پس از نزول وحى شادى در چهرهء رسول خدا صلى الله عليه و آله ديده شد و معذور بودن عايشه از جانب خداوند رسيد . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « اى عايشه ، تو را مژده باد - سه بار - كه خداوند عذر تو را آورده است . گفتم : بدون سپاس تو و سپاس پيرو تو . عايشه گويد : در اين هنگام بود كه سخن گفتم .