همچنينگويد ، وقتىپيامبر صلى الله عليه و آله بهديدن منمىآمدمىپرسيد : حالاينزنچطوراست . « 1 » 685 - موسى بن اسماعيل براى ما نقل كرد و گفت : حماد بن سلمه براى ما حديث كرد و گفت : هشام بن عروه ، از عروه حديث كرد كه عايشه گفته است : مردم از اين مسأله سخن مىگفتند و اين شايعه در ميانشان گسترده بود . در حالى كه من خبر نداشتم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره براى مردم سخن گفت . پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه با تنى چند از اصحاب خويش بر كنيزى نوبى كه در اختيار من بود وارد شد و از او پرسيد : فلانى ! از عايشه چه مىدانى ؟ او گفت : از او تنها همين يك عيب را مىدانم كه مىخوابد و گوسفند مىآيد و خمير او را مىخورد . فرمود : هيچ چيز جز اين نيست ؟ از تو مىپرسم . گفت : مىتوانى بپرسى ، بپرس . آن كنيز هنگامى كه پى برد از وى چه مىخواهند ، گفت : سبحان اللَّه ! از عايشه جز آن نمىدانم كه زرگر از طلاى ناب مىداند . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله روانهء مسجد شد و آنجا خداوند را سپاس و ستايش گفت و سپس فرمود : « بارى ، اى جماعت مسلمانان ، درباره آن طايفه كه بر خانوادهام كه هرگز از آنان بدى نديدهام تهمت زدهاند به من نظر دهيد . آن تهمت آفرينان طرف ديگر اتهام را نيز كسى قرار دادهاند كه هرگز دربارهء او بديى نشنيدهام . هر جا بودهام با من بوده است و جز در حضور من به خانهام وارد نشده است . » سعد بن معاذ در پاسخ گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، مصلحت مىدانم كه گردن زده شوند . از آن سوى مردى از خزرج برخاست و گفت : به خداوند سوگند ، دروغ مىگويى . به خداوند سوگند ، اگر آن كسان از طايفهء تو بودند به كشتنشان فرمان نمىدادى . نزاع آن اندازه بالا گرفت كه نزديك بود ميان اوس و خزرج فتنهاى درگيرد . در اين ميان حسان بن ثابت ، مِسْطَحْ بن اثاثه ، حَمْنَه دختر جحش تعدادى ديگر كه نام برده نمىشوند آتش افروزان اين تهمت بودند كه نزد عبداللَّه بن ابى از آن سخن مىگفتند و او آن را پخش مىكرد . عايشه گويد : شبى در حالى كه امّمِسْطَحْ همراهم بود براى كارى بيرون رفتم . در راه پاى وى لغزيده ، گفت : خاك بر سر مِسْطَحْ ! گفتم : سبحان اللَّه ! چرا فرزند خود را كه از
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 312
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣١٢
هامش
( 1 ) . سند اين حديث صحيح است و منابعى كه آن را نقل كردهاند در ذيل شماره 678 نام برده شد .