مهاجران نخستين است و در بدر نيز حضور داشته ناسزا مىگويى ؟ او اندكى راه رفت و ديگر بار پايش لغزيد . باز هم گفت : خاك بر سر مِسْطَحْ ! من نيز همان سخن پيشين را به وى گفتم . او گفت : به خداوند سوگند ، تنها به واسطه تو او را دشنام مىدهم . گفتم : قضيه با من چه ارتباطى دارد ؟ او در پاسخ همه ماجرا را با من در ميان نهاد . من رفتم كه قضاى حاجت كنم ، اما هيچ مزاجم اجابت نكرد . برگشتم و تب كردم . در همين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله بر من وارد شد و گفت : اى عايشه ، تو را چه شده است ؟ گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، تب كردهام . اجازه فرما تا نزد پدر و مادر خود بروم . او مرا اجازه فرمود رفتم و ديدم كه مادرم در پايين خانه و پدرم بر بام آن نماز مىخواند . مادرم گفت : به چه سبب بدين جا آمدهاى ؟ گفتم : امّمِسْطَحْ به من چنين و چنان خبر داد . مادرم پرسيد ، يعنى تا كنون نشنيدهاى ؟ گفتم : نه . عايشه گويد : پس مادرم گريست و من نيز گريستم . پدرم صداى گريه را شنيد و به زير آمد و گفت : دخترم را چه شده است ؟ مادر در پاسخ گفت : او هم اكنون از ماجرا خبر يافته است . پدرم گفت : دخترم ! به خانه خود برو تا فردا آنجا ديدنت آييم . چون فردا شد پدرم آمد ، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنجا بود و يك زن از انصار نيز حضور داشت . حتى حضور اين زنان او را از اين كه چيزى بگويد باز نداشت ؛ خداى را سپاس و ستايش گفت و سپس چنين سخن آورد : « بارى ، اى عايشه ، اگر تو بدى و خطايى كردهاى از پروردگارت آمرزش بخواه و به درگاه او توبه كن » . من به پدرم گفتم : سخنى بگوى . گفت : چرا چيزى بگويم ؟ به مادرم گفتم : تو سخنى بگوى . گفت : چرا سخن بگويم ؟ من خود خداوند را سپاس و ستايش گفتم و آنگاه چنين افزودم : « بارى ! به خداوند سوگند ، اگر به شما بگويم چنان كارى كردهام - در حالى كه خداوند خود مىداند كه نكردهام - در پاسخم مىگوييد : اقرار كردى ! و اگر بگويم نكردهام مىگوييد : « دروغ مىگويى . به خداوند سوگند براى حكايت خود و شما مثلى جز سخن آن بندهء صالح خدا نمىيابم كه گفت : فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللَّهُ المُستَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ « 1 » آنگاه به رسول خدا صلى الله عليه و آله
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 313
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣١٣
هامش
( 1 ) . يوسف / 18 .