است ؟ » گفت : از او جز خوبى سراغ ندارم ، جز اين كه او زنى پر خواب است ، چونان كه خواب او را درمىربايد و حيوانهاى خانگى مىآيند و خميرى را كه كسانش آماده كردهاند مىخورد . او از طلاى ناب هم نابتر و پاكتر است ، و اگر آن كه مردم مىگويند درست بود او خود تو را از آن با خبر مىساخت .
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله بر منبر نشست و فرمود : چه كسى مرا از آن كه در مورد خانوادهام آزارم داده است آسوده مىكند ؟ به خداوند سوگند آنان دربارهء مردى ناروا مىگويند كه جز با اجازهء من به خانهام درنيامد و در هر سفر كه رفتم همراهم شد .
عصرگاهان همان روز ، من بى آن كه از آنچه در مسجد گذشته بود خبرى داشته باشم بار ديگر زنان براى انجام كارهايى كه زنان بدان مىپردازند از شهر بيرون رفتم .
امّمِسْطَحْ نيز همراهم بود و دلوى بزرگ در دست داشت . ناگاه دامن لباسش به پايش گرفت و لغزيد . گفت : اى خاك بر سر مسطح . عايشه گفت : سبحان اللَّه ! مردى را دشنام گفتى كه از مهاجران حضور يافته در بدر است و فرزند تو نيز هست ! امّمِسْطَحْ گفت : آيا نمىدانى درباره تو چه گفته است ؟ عايشه گفت : درباره من چه گفته است ؟ گفت : سيل بنياد تو را برداشته است و هنوز بى خبرى ! او چنين و چنان گفته است .
عايشه گويد : من به خانه خود باز گشتم ، در حالى كه آن اندازه رنجور شده بودم كه توان بيرون رفتن براى هيچ كارى نداشتم . از شامگاهان تا صبح يكسره گريستم و نه خواب به چشمانم آمد و نه اشك قطع شد . از صبح روز بعد نيز تا شب يكسره گريستم ، نه گريهام قطع شد و نه خواب به ديدگانم رسيد . چون شب شد [ به پيامبر صلى الله عليه و آله ] گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اجازه فرما تا نزد پدر و مادرم روم . فرمود : « اگر دوست دارى ، باشد . »
عايشه گويد : نزد پدر ومادرمرفتم وگفتم : چرا ماجرا رابه مننگفتيد تادليلآنرا براى رسول خدا روشن كنم ؟ ابوبكر در پاسخ گفت : به خداوند سوگند ، دوست داشتم هرگز تو را نبينم . دوست داشتم تو يك لكّهء حيض بودى ! به خداوند سوگند در جاهليت چنين چيزى گفته نشده بود ؛ چه رسد به دوره اسلام ؟ عايشه گفت : به خداوند سوگند ، هرگز خوار نشوى . اما مادر امّرومان گفت : دخترم ! بدين امر اهميتى مده ؛ هيچ زنى نيست كه شوهرش او را دوست داشته باشد و همشويانى داشته باشد ، مگر آن كه بدى او را
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 308
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٠٨