مرد است او را بانگ زد .
عايشه گويد : سر خود را بلند كردم و او كه مرا پيش از نزول حجاب ديده بود استرجاع كرد . سپس شتر خود را خواباند و زانوهاى شتر را بست . سپس گفت : مادر ! برخيز ، سوار شو و چون مستقر شدى مرا صدا كن . من چون سوار شدم او را آگاهاندم . او سر شتر را گرفت [ و پيش راند ] و حتى يك كلمه نيز با من سخن نگفت تا آن كه به هنگام نيم روز مرا به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله رساند . عبداللَّه بن ابىّبن سَلُول كه آنجا بود گفت : تو فقط براى فلان كار عقب ماندى ! مِسْطَحْ بن اثاثه ، حسان بن ثابت و زنى ديگر نيز او را بر اين سخن تأييد كردند .
عايشه گويد : به مدينه آمديم و در ميان مردم دربارهء من سخنهايى بسيار بر زبانها افتاد . اما دو تن از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله يعنى زيد بن حارثه و ابوايوب انصارى هنگامى كه چيزى از اين سخنان مىشنيدند مىگفتند : خدايا ! تو خود پيراستهاى . اين تهمتى بزرگ است .
اين سخنان به رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز رسيد .
عايشه گويد : در اين ميان آنچه در رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا به ترديد وا داشت اين بود كه هميشه از او مهربانىهاى زيادى سراغ داشتم ، اما در اين روزها مهر و محبت خود را آشكار نمىساخت و تنها به همين بسنده مىداشت كه بگويد : حال اين زن چطور است . اين خود مرا به ترديد وامىداشت ، اما ازآنچه مردم گفته بودند هيچ نمىدانستم .
عايشه گويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله از خانه بيرون رفت و دو تن از مردان خاندان خود را خواست : على بن ابىطالب [ عليه السلام ] و اسامة بن زيد ، او از آنها پرسيد : درباره عايشه چه صلاح مىدانيد ؟ على [ عليه السلام ] گفت : زن بسيار است و خداوند هم براى تو حلال كرده است ؛ او را طلاق بده و زنى ديگر اختيار كن . مىتوانى هم از امّمِسْطَحْ بپرسى تا راستش را با تو بگويد . اما اسامة بن زيد گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، من از همسر تو جز خوبى سراغ ندارم .
مردم تهمت فراوان مىزنند و دروغ مىگويند . اگر از امّمِسْطَحْ در اين باره بپرسى برايت خواهد گفت :
رسول خدا صلى الله عليه و آله در پى امّمِسْطَحْ فرستاد و پرسيد : « عايشه را مىگويى چگونه زنى
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 307
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٠٧