بودند ، حد خوردند . اما ما چنين خبرى نداريم .
681 - عمرو بن قَسَط براى ما نقل كرد و گفت : عبيداللَّه بن عمرو ، از اسحاق بن راشد به سند وى حديثى همانند نقل كرد . حديث او تنها در برخى از عبارتها تفاوت داشت ، نظير اين تفاوتها : « گردنبندى از جَزَع اظفار » ، « زنان را گوشتهاى اضافى چاق و سنگين نكرده بود » ، « صفوان در پى لشكر بود ، او همه شب را در راه بوده و صبحگاهان به منزلگاهى كه من در آن بودم رسيد » ، « به استرجاع او كه چون مرا ديد « انّا للَّه » گفت بيدار شدم و همه صورت خود را پوشاندم . به خداوند سوگند او يك كلمه نگفت و من هم از او يك كلمه جز همان استرجاع نشنيدم » ، « تا آن كه خود را ظهرگاهان به لشكر رساندم » و « امّ مِسْطَح دختر ابورُهْم بن عبدالمطّلب بن عبد مناف . »
682 - سُوَيد بن سعيد براى ما نقل كرد و گفت : وليد بن محمد موقرى ، از زهرى ، از عروة بن زبير ، از عايشه حديث كرد كه گفته است : رسول خدا صلى الله عليه و آله به غزوهء بنى مصطلق رفت . او در همين غزوه جُوَيريه دختر حارث بن ابىضرار را به اسارت گرفت . او به عايشه رسيد .
به ما رسيده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از غزوهء بنى مصطلق ميان همسران خود قرعه زد تا ببيند نام كداميك براى همراهى با او از قرعه درمىآيد . در اين قرعهكشى نام امّسلمه و عايشه بيرون آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو را با خود همراه برد .
چون از غزوه بازمىگشتند و تا مدينه دو شب فاصله داشتند ، محمل امّسلمه كج شد .
از اين روى شتر را بر زمين نشاندند تا محمل را درست كنند و بر آن كجاوهاى گذارند و ببندند . پس از آن كه محمل امّسلمه را مرتب كردند عايشه براى حاجتى پايين آمد . آنگاه گردنبندى كه از جزع اظفار يمن داشت افتاد و گم شد . عايشه در جست و جوى آن بازگشت و چون به محل سپاه باز آمد ديد همه رفتهاند و بر اين گمان بودهاند كه او در كجاوه خود است .
عايشه گويد : با خود گفتم : خوب است در همين جا بخوابم ، شايد آنها نبود مرا حسّ كنند و در پى من باز گردند . در اين هنگام مردى از قريش به نام صفوان بن معطل كه از كاروانسالاران بود از آنجا گذشت و به عايشه برخورد . او بدين گمان كه اين خفته يك
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 306
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٣٠٦