تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣

انكار پاسخ دادى . [ عمر ] گفت : بگو من احمق ، دو چهره و ظاهر ساز هستم . « 1 » 15 - محمد بن حميد ما را حديث كرد و گفت : على بن ابىبكر ما را حديث آورد و گفت : سفيان ، از عبيداللَّه ، از نافع ، از ابن عمر نقل حديث كرده كه گفته است : نه در روزگار رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى قصه گفت نه روزگار ابوبكر و نه روزگار عمر . 16 - احمد بن جناب براى ما نقل كرد و گفت : عيسى بن يونس ، از ابوبكر بن ابىمريم ، از حبيب بن عبيد ، از عفيف بن حارث ثُمالى حديث كرد كه گفتهء عبدالملك‌بن مروان دربارهء قصه گفتن و دست بلند كردن به نقالى و قصه‌گويى بر منبرها ، از او پرسيده و او پاسخ داده است : اين يكى از نمونه‌هاى روشنِ نو ساخته‌ها و بدعت‌هاى شماست . من در اين باره پاسخى نمىدهم . تنها حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده‌ام كه فرمود : « هيچ امتى در دين خود بدعتى نياورد مگر اين كه همانند آن سنتى از ميان برود . پس تمسك به سنت براى من دوست داشتنىتر است تا بر ساختن بدعت . « 2 » 17 - هارون بن معروف براى ما نقل كرد و گفت : ضمرة بن ربيعه از شيبانى براى ما حديث كرد و گفت : نخستين كسى كه قصه گويى براى عامه مردم را بدعت نهاد ، معاويه بود . او در پى كسى فرستاد و مىخواست كار قصه گويى را به او بسپارد . و مىگفت : برايم مكانى تعيين كن . گفت : در خانه‌ات بنشين . 18 - محمد بن مُصْعَب براى ما نقل حديث كرد و گفت : اوزاعى از يحيى براى ما نقل كرد و گفت : مردى براى قصه گفتن از عمر اجازه خواست . عمر گفت : دوست داشتم كه كاش به آسمان برده مىشدى و از آنجا بر زمين افكنده مىشدى ! از اين كار حذر كن ، ورنه تو را گردن زنند . 19 - ايوب بن محمد برقى براى ما حديث آورد و گفت : ضمرة بن ربيعه ، از سرىبن

هامش
( 1 ) . احمد اين حديث را نقل كرده ( ج 2 ، ص 178 و 183 ) و به تأييد شواهدى كه گذشت ، حديث صحيح است .
( 2 ) . چونان كه در مجمع الزوائد ( ج 1 ، ص 188 ) آمده ، احمد ( ج 4 ، ص 105 ) و همچنين بزار اين حديث را نقل كرده‌اند . هيثمى مىگويد : احمد و بزار اين حديث را نقل كرده‌اند و سلسله سند آن مشتمل بر ابوبكر عبداللَّه بن ابىمريم است و حديث او را انكار كنند . گفتنى است در روايت احمد و بزار ، بر خلاف متن ابن شبه عبارت حديث چنين است : « فَتَمسُّكٌ بسنة خير من احداث بدعة . »