كند . عمر او را اجازه داد . [ او ديگر بار از عمر خواست ] « 1 » بر اين اجازه بيفزايد و عمر هم اجازه يك مجلس ديگر به او داد . سپس عثمان به خلافت رسيد . تميم از او نيز درخواست افزايش كرد و وى يك نوبت ديگر افزود . بدين سان او هر جمعه سه نوبت به سخن سرايى مىپرداخت . 26 - موسى بن اسماعيل براى ما حديث كرد و گفت : ابوعثمان ما را روايت آورد و گفت : عُتْبة براى ما نقل كرد كه تميم دارى از عمر اجازه خواست كه قصه گويى كند . گفت : نه . پس ديگر بار اجازه خواست و او هم گفت : اكنون تو را اجازه مىدهم اما از اين نيز مىآگاهانم كه فرجام كار ، گردن زدن است و در اين هنگام به گردن خود اشاره كرد . 27 - محمد بن يحيى براى ما نقل حديث كرد و گفت : عبدالعزيز بن عمران از محمد ابن عبداللَّه بن عبيد بن عمير از عطاء بن ابىرباح برايم نقل خبر كرد كه گفته است : عمر بن خطاب عبيد بن عمير « 2 » را فرمود كه پس از صبح و پس از عصر در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را تذكر دهد . از آن زمان تا كنون اين رسم برقرار است . 28 - عبدالوهاب بن عبدالمجيد از ابن مسعود جريرى - از بنى جرير بن عباد ، تيرهاى از بنى قيس بن ثعلبه - از ابىنضره نقل كرده كه عايشه به قصه گوى مدينه گفت : صداى خود را بر همنشينانت پايين آور ، و تنها تا آن هنگام كه روى به تو دارند سخن گوى و چون از تو روى برتابند از سخن باز ايست و مباد در دعا سجع به ميان آورى . 29 - على بن ابىهاشم ما را حديث كرد و گفت : اسماعيل بن ابراهيم ، از داوود بن عامر نقل كرد كه گفت : عايشه به ابن ابىسائب سخن سراى مدينه گفت : سه چيز است كه يا در آنها از من پيروى مىكنى يا در اين باره با تو محاجّه مىكنم . گفت : چرا نه ؟ من از شما پيروى مىكنم ، اى مادر مؤمنان آن سه چيز كدامند ؟ گفت : از سجع در دعا بپرهيز . كه من آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش سراغ دارم اين است كه چنين كارى نمىكردند . در هر جمعه يك بار براى مردم سخن سرايى كن ، اگر نپسنديدى دوبار ، و اگر هم بيشتر خواستى
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 26
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٢٦
هامش
( 1 ) . محققانِ متن ابن شبّه ، افزودن اين بخش را به اقتضاى سياق لازم دانستهاند .
( 2 ) . مقصود ابوعاصم ، عبيد بن عمير بن قتادة بن سعد بن عامر ليثى قصه گوى مكيان است . شرح حال او رابنگريد در : اسْد الغابه ، ج 3 ، ص 353 .