تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
همو در شعرى ديگر گويد :
إِذا البرق من نحو الحجاز تعرضت * مخايله هاج الفؤاد المتيما وهيج أياماً خلت و ملاعبا * بأكناف سلع فالبلاط المكرما و ذكر بيضاً كن لا أهل ريبة * يمرون لا يأتين من كان محرما و يبدين حق الود للكفء ذى الحجى * و يأبين إِلا عفة و تكرما « 1 »

محافظان رسول خدا ( ص )

محافظان رسول خدا صلى الله عليه و آله 651 - يزيد بن هارون براى ما نقل كرد و گفت : يحيى بن سعيد برايمان نقل خبر كرد كه از عبداللَّه بن عامر بن ربيعه شنيده است كه حديث مىكند عايشه مىگفته است : رسول خدا صلى الله عليه و آله شبى از شب‌ها را كه در حجرهء وى بود ، بيدار مانده بود . عايشه گويد : گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، تو را چه شده است ؟ فرمود : كاش فرد صالحى از اصحابم امشب از من پاسدارى كند ! عايشه گويد : در حالى كه در همين انديشه بوديم ، صداى سلاح شنيديم . پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد : كيست ؟ گفت : من سعد بن مالك . پرسيد : به چه كار آمده‌اى ؟ گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، آمده‌ام تا تو را حفاظت كنم .
هامش
( 1 ) . آنگاه كه پرتو درخشش برق از جانب حجاز پديدار شد اين دل شيدا غوغايى ديگر كرد . و آن روزگار پيشين و سرگرمىهايى را زنده كرد كه در اطراف سلع و بلاط عزيز داشته‌ام . هم ياد زيبارويانى را زنده كرد كه نه با مردان شهوت و بد كارگى سخن مىگفتند و نه با نامحرمان سر و سرى داشتند . و عشق را تنها با همتايان خردمند ابراز كردند و از هر چه جز عفت و پاكى سر باز