وليد بن عقبه نيز در شعرى درباره مدينه چنين گويد :
طرب الفؤاد إِلى المدينة بعدما * نزل المشيب محل غصن شباب
ودعى الهوى سدل فداعى ساجعا * فانهل دمعى واكف الأتراب
سيلًا كما ارفض الجمان أساله * أحزانه في اثر حب رباب
ذكر الفؤاد مها برملة حرة * في مونق جعد الثرى معشاب
نزحت بيثرب أن تزار ودونها * بلد يقل مناطق الأصحاب
ولقد عمرنا ما كان تفرقا * قبل السبات و فرقة الاحباب
لا يرجع الحزن الممر سفاهة * زمن العقيق و مسجد الاحزاب « 1 »
هامش
( 1 ) . پس آنگاه كه پيرى بر جاى شاخههاى با طراوت جوانى نشست دل ياد مدينه كرد و بدان طرب يافت . و زمزمهاى « اى عشق » را فرا خواند و عشق نيز سجع گويان پاسخ گفت : پس اشكم فرو ريخت و همچون سيل بر خاك سرازير گشت . قطرههاى اشك من دانههاى مرواريد را مىمانند كه در پى عشق رباب ، غم و اندوه آنها را بر چهره روان ساخته است . دلم آن زيبا روى درشت چشم درشت پيكرى را به ياد آورد كه در دشت و ريگزار ، آنجا كه علف و خاك در هم مىپيچند ، مىخراميد . همو كه به يثرب رفته است تا عاشقان به ديدارش شتابند ، و در وراى شهرى است كه ياران در آن اندكند . پيش از آن آشفتگى و پيش از گسيختن دوستان از همديگر در آن شهر آبادىها كرديم . البته اين اندوه تلخ و همهء اين شكوهها آن روزگار خويش زندگى در عقيق و مسجد احزاب را باز نمىگرداند .