قد يكتم الناس أسراراً فأعلمها * ولا ينالون حتى الموت مكنوني
( إِنى مررت لما زال منا في شبيبتنا ) * مع الرجاء لعل الدهر يدنيني « 1 »
نيز مىگويد :
بكى أحد إِذ فارق النوم أهله * فكيف بذى وجد من القوم آلف
من أجل أبى بكر جلت عن بلادها * أمية ، و الأيام ذات تصارف « 2 »
سرانجام از اشعار اوست :
أيها الراكب المقحم في السير * إِذا جئت يلبناً فبراما
أبلغيه عنى وإِن شطت الدّا * ر بنا عن هواى الحبيب السلاما
ما أرى إِن سألت ان إِليه * يا خليلى لمن بحمص مراما
تلك دار الحبيب في سالف الده * - ر سقاها الآله ربى الغماما
زانها اللَّه و استهل بها المز * ن ولج السحاب فيها و داما
ربما قد رأيت فيها حسانا * كالتماثيل آنساتٍ كراما
خصرات من البهاليل من عب * - د مناف معلقات وساما
و عشاراً من المهارى رقاقاً * و عتاقاً من الخيول صياما
و إِذا ما ذكرت دهراً تولى * فاض دمعي على ردائي سجاما « 3 »
هامش
( 1 ) . قصر و نخلستان و جماء كه ميان اين دو است ، دلپسندتر از دروازههاى جيرون است . دل به سوى بلاط مىكشد و نيز به سوى آن خانهها كه قرائن در ميان گرفته بود ؛ خانههايى كه از بدكارى و پستى بدور بود . شايد مردمان اسرارى نهفته بدارند ، اما من آنها را مىدانم ، و تا زندهام نخواهند توانست به صندوقچهء رازهاى نهفتهام دست يابند . من از آنچه به گاه جوانى از كف برفت تلخكام شدم ، و البته بدين اميد دارم كه روزگار مرا بدان شهر نزديك كند .
( 2 ) . احد ، چون خواب از ديدگان كسانش دور شده گريست ؛ پس چگونه مىتوان در ميان آن قوم شادمانى سراغ يافت ؟ براى حرمت ابوبكر ، اميه سرزمين خود را وانهاد - و البته روزگار فراز و فرودها دارد .
( 3 ) . اى سوارى كه شتابان روانهاى ! چون به يلبن و از آن پس به برام رسيدى . آن را از سوى من سلام گوى ، هر چند ما را دور از آن منزل افتاده است و از دلدار دور افتادهايم . يارا ، گمان ندارم اگر از آن بپرسى ، بگويد آن كه در حمص است بدان راهى دارد . آنجا درگذشته منزلگاه پيامبر ( ص ) خدا بوده است و پروردگارم آن را از ابرهاى پر باران سيراب سازد . و خداوند آن را بيارايد و پيوسته در آن باران از ابر فرو ريزد و ابرها آسمانش را فرا گيرد . شايد در آن سرزمين زيبارويانى بينى كه تنديسها را مىمانند و دوشيزگانى و الا تبارند . درشت سرينهايى خوش چهره از عبد مناف كه گردنبندها به گردن آويختهاند . همچنين شايد آنجا شترانى سبك رو و اسبانى نجيب ببينى كه براى كار و پيكار آمادهاند . چون آن روزگار پشت كرده را ياد كردم چشمم سرشك خويش بر جامهام نثار كرد .