باز در شعرى مىگويد :
إِن ردى نحو المدينه طرفي * حين أيقنت أنه التوديع
زادنى ذاك عبرةً و اشتياقاً * نحو قومى و الدهر قدماً ولوع
كلما أسهلت بنا العيس بيناً * و بدا من أمامهن مليع
ذكر ما تزال تتبع قومي * ففؤادي به لذلك صدوع « 1 »
هم از اوست :
بكى أحد كما تحمل اهله * فسلع فبيت العز عنه تصدعوا
و نرحل نحو الشام ليست بارضنا * ولا بدمنها و الانوف تجدع
على اثر البيض الذين تحملوا * لمقليهم منا جميعا فودعوا « 2 »
باز مىگويد :
القصر فالنخل فالجماء بينهما * أشهي الى القلب من ابواب جيرون
إِلى البلاط فما حازت قرائنه * دور نزحن عن الفحشاء و الهون
هامش
( 1 ) . آنگاه كه يقين كردم كه هنگام وداع است چون نگاهم به سمت مدينه برگردانم . اين نگاه اشك و اشتياق مرا به خاندانم افزون ساخت - و البته روزگار هماره ستمكار است . هر چه كاروان شتران ما را پيش مىبرد و درو مىساخت و دشتها فرا رويشان پديدار مىگشت . همه خاطرههاى مرا زنده مىساخت و اين خاطرهها خاندانم را مىجست . پس از همين روى دلم شكسته است .
( 2 ) . احد ، چون ساكنان و صاحبان سرزمينش آنجا را ترك گفتند گريست و از آن پس سلع و آن خانه عزت نيز گريست و از غم درهم شكست . ما به شام مىكوچيم ، در حالى كه آنجا سرزمين ما نيست ، و البته از اين گريزى هم نيست و انسان به همهء آرزوهاى خويش نمىرسد . در پى بزرگ مردانى مىرويم كه همگى از نزد ما كوچيدند و بدرود گفتند .