همو در شعرى ديگر مىگويد :
سقى اللَّه أكناف المدينه مسبلًا * ثقيل التوالي من معين الأوائل
أحس كأن البرق في حجزاته * سيوف ملوكٍ في أكف الصياقل
و يا ليت شعري هل تغير بعدنا * بقيع المصلي أم بطون المسابل
أم الدور أكناف البلاط كعهدنا * ليالي لاطتنا بوشك التزايل
يجد لي البرق اليماني صبابه * تذكر أيام الصبا و الخلائل
فان تك دار غربت عن ديارنا * فقد أبقت الأشجان صفو الوسائل « 1 »
هامش
( 1 ) . خداوند سرزمين مدينه و پيرامون آن را ابرهاى پر باران كه از سرچشمهء فيض نخستين اوست روزى كند . احساس مىكنم برقى كه در ميان آن ابرها مىجهد گويا شمشيرى است شاهانه كه در كف مردان جنگاور مىدرخشد . و اى كاش مىدانستم آيا پس از ما بقيع مصلى يا راهها و گذرها تغيير كرده است . يا آن خانههاى پيرامون بلاط همانند روزگارى است كه ما آهنگ ترك آنجا را داشتيم . آن برق يمانى كه از ابر مىجهد برايم ياد روزهاى خرد سالى و باران آن دوران را زنده مىكند . هر چند سرايى دور ما را منزل افتاده است اما انديشه آن شهر و اين غم و اندوه همچنان صفاى پيوندهاى ديرين را زنده مىدارد .