همو در شعرى ديگر گويد : ليت شعرى و أين منى ليتأعلى العهد يلبنٌ فبرام « 1 » ام كعهدى العقيق أم غيرتهبعدى الحادثات و الايام منزل كنت أشتهى أن أراهما إِليه لمن بحمص مرام حال من دون أن أحلَّ به النأىُ و صرف الهوى و حرب عقام و تبدلت من مساكن قومىو العقور التى بها الآطام كل قصر مشيد ذى أواستتغنى على ذراه الحمام و بأهلى بدلت لخما و عكا وجذاماً و أين منى جذام أقطع الليل كله باكتئاب وزفير فما أكاد أنام نحو قومى إِذ فرقت بيننا الدارُ وحادت عن قصدها الأحلام حذراً أن يصيبهم عنت الده - ر و حربٌ يثيب منها الغلام و لقد حان أن يكون لهذا الدَّهر عنا تباعد و انصرام ولحى بين العريض وسيعحيث أرسى أوتاده الاسلام كان أشهى إِلىَّ قرب جوارمن نصارى ( في ) دورها الإصنام يضربون الناقوس كل فجرفي بلاد تنتابها الأسقام ففؤادى من ذكر قومى حزينودموعى على الذرى سجام أقر قومى السلام إِن جئت قومىوقليلٌ منى لقومى السلام « 2 »
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 285
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٢٨٥
هامش
( 1 ) . « يَلْبُن » بر وزن مردم ، نام كوهى نزديك مدينه است . « برام » بر وزن سراب و حجاب - و وزن سراب - بيشتر نام كوهى در سرزمين بنى سليم در مجاورت حره در ناحيه بقيع است .
( 2 ) . كاش مىدانستم - و البته من كجا و كاش گفتن كجا ؟ - كه يلبن و برام بر همان وضع روزگار پيشين است .
يا عقيق همانند دوران من است و يا آن كه پس از من رخدادها و گذشت روزگاران آن را ديگرگون كرده است .
منزلگاهى بود كه اكنون شوق ديدنش دارم و آن كه امروز در حمص است بدان راه ندارد .
دورى سرزمين و هوسهاى برخى مردمان و جنگى بى ثمر مانع سكونت گزيدنم در آنجا شده است .
و من منزلى ديگر جايگزين منزلگاههاى خاندان خود و قصرهاى پر دژ و بارو كردهام .
همان قصرها كه همه به زيبايى قد برافراشته بود و كبوتران بر فراز بام آنها آواز مىخواندند .
اينك من لخم و عكا و جذام را جايگزين خاندان و قبيله خود كردهام ، و البته من كجا و جذام كجا ؟
شب را همه به بىخوابى و آزرده دلى و آه و ناله سپرى مىكنم و تقريباً مرا خواب نيست .
نالهام به درد دورى از خاندانم است كه سراى من و آنان از هم دور شد و انديشه از آن راه كه مىبايست كناره گرفت و راهى ديگر گزيد .
از اين بيم كه مباد سختى زمانه و جنگى كه هر جوان را پير كند دامنگير آنان شود .
اكنون زمانه براى ما زمانهء دورى و از هم پراكندن است .
آن محلهء پهناورى كه در عريض بود ، همان جا كه اسلام ستونهاى خيمه خويش را استوار ساخت .
آن محله برايم بسيار دوست داشتنىتر از زيستن در كنار مسيحيانى است كه در خانههايشان بت است .
و هر پگاه در آن سرزمين كه درد و بيمارى پى در پى بدان مىرسد ، ناقوس مىنوازند .
دلم از ياد قبيله و خاندانم اندوهگين است و اشكهايم بر گونههايم سرازير .
اگر نزد خاندانم رفتى سلام مرا به ايشان برسان ، و البته كم از من به خاندانم سلام مىرسد .