شد و به آنجا بازگشت و با سختىهاى زندگى دمساز شد . همسرش او را بر اين كار نكوهش كرد . او در پاسخ همسر و در پوزش خواهى از اين كه مدينه را ترك گفته است چنين سرود :
ألا قالت أمامة بعد دهر * وحلو العيش يذكر في السنين
سكنت مخايلًا و تركت سلعاً * شقاءٌ في المعيشة بعد لين
فقلت لها ذببت الدين عنى * ببعض العيش ويحك فاعذرينى
أرجىّ في المعاش على خضمٍّ * فيكفى و أحسن في الدرين
و غرب الأرض أرض به معاشاً * يكفُّ الوجه عن باب الضَّنين « 1 »
محمد بن عبدالملك بن حبيب اسدى فقعسى كه شعرى از او گذشت در سرودهاى ديگر چنين مىگويد :
نفى النوم عنى فالفؤاد كئيب * نوائب همٍّ ما تزال تنوب
و أحراض أمراض ببغداد جمعت * علىَّ و أنهار لهُنَّ قسيب
فظلت دموع العين تمرى غروبها * من الماء دراتٌ لهنَّ شعوب
و ما جزعٌ من خشية الموت أخضلت * دموعى و لكن الغريب غريب « 2 »
هامش
( 1 ) . به گاه كهنسالى از خوشىهاى گذشتهء عمر ياد مىشود . چنين بود كه امامه گفت : پس يك عمر زندگى . چرا در مخايل منزل گزيدى و سَلْع را واگذاشتى . اين پس از دورهاى گشايش و آسايش زندگى ، خود تيره بختى و سختى است . او را گفتم : با فدا كردن بخشى از خوشىهاى زندگى ، بدهى را از خود دور كردم ؛ واى بر تو ، مرا معذور بدار . زندگى پر بارى را در آينده آرزو مىكنم و همين مرا بسنده است و در همين علف بيابان نكو زندگى است . و به زندگى در غربِ زمين راضىام ، كه اين زندگى روى انسان را از شرمسارى بر درِ فرومايگان بخيل مصون مىدارد .
( 2 ) . اندوه انديشهاى كه همچنان مرا در برگرفته خواب از من دور كرده و اينك دلم آزرده است . و افزون بر اين بيمارىها و سختىهايى كه در بغداد بر من فرود آمده است و در اين شهر نهرهايى است كه آب در آنها به غرش پيش مىرود . امّا اكنون به گاه غروب بغداد اين سيل شاخه شاخه اشك ديدگان من است كه نهرها را پر مىكند . اين نه ترس مرگ است كه اشك را از ديدگانم سرازير كرده است ، بلكه گريهام از آن روى است كه غريب هماره غريب است .