تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
او همين بيت كه شنيد گفت : بس است اى برادر زاده . در آنچه ميان حسان و نابغه در اين اجتماع گذشت سخن بسيار است ؛ از آن جمله اين كه بنا بر آنچه راويى مورد اطمينان از اصمعى نقل كرده وى گفته است : در بازار عكاظ براى نابغه دكه‌اى بر پا مىشد و شاعران آنجا نزد او گرد مىآمدند . يك بار كه حسان ، اعشى و خنساء دختر عمرو بن شريد نزد او آمده بودند و اشعار خويش مىخواندند پس از آن كه خَنْساء اين بيت را خواند كه :
و إنّ صخْرا لتأْتَمّ الهُداةُ بِه * كأنّه عَلَمٌ في رَأْسِهِ نارٌ « 1 »
نابغه به وى گفت : اى خنيس ، به خداوند سوگند ، اگر دمى پيش ابوبصير [ منظور أعشى است ] شعر خود نخوانده بود مىگفتم : شعرى همانند شعر تو نشنيده‌ام و در اين سرزمين در ميان زنان هيچ شاعرى توانمندتر از تو نيست . خنساء گفت : به خداوند كه نيست ، حتى در ميان شاعران مرد . حسان كه شنيد خشمگين شد و گفت : به خداوند سوگند ، من از تو و از پدرت شاعرترم . نابغه به حسان گفت : اى برادر زاده تو نمىتوانى با توانمندى بگويى :
فإنَّكَ كاللّيل الذي هُوَ مُدْرِكي * وَانْ خِلْتَ انَّ المُنْتَأى عَنْكَ واسِعٌ « 2 »
650 - هارون بن عبداللَّه برايم نقل كرد و گفت : يوسف بن عبدالعزيز ماجشون ، از پدرش نقل كرد كه گفته است : حسان بن ثابت گفت : جبلة بن ايهم غسانى را مديحه‌اى سرودم و براى عرضه داشتن نزد وى رفتم . مرا اجازه دادند تا بر او وارد شوم . به حضور
هامش
( 1 ) . صخر كسى است كه راهجويان به او اقتدا كنند ، و او كوهى را مىماند كه بر فرازش آتشى افروخته باشند .
( 2 ) . تو چونان شبى هستى كه مرا در برمىگيرد ، هر چند بپندارم كه راه دور شدن از تو فراخ است .