تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١

رسيدم و در سمت راست او مردى ديدم كه دو گيسوى بلند داشت . او نابغه ذبيانى بود . در سمت چپ وى نيز مردى ديگر بود كه او را نمىشناختم . پيش روى جَبَلَه نشستم . از من پرسيد : آيا اين دو را مىشناسى ؟ گفتم : اين يكى را مىشناسم ؛ نابغه است . اما آن ديگرى را نمىشناسم . گفت : او علقمة بن عَبَدَه « 1 » است . اكنون اگر دوست دارى از اين دو مىخواهم اشعار خود را بخوانند و تو پس از آنها اگر دوست داشتى شعر خود را مىخوانى و اگر هم دوست داشتى سكوت مىگزينى . گفتم : باشد ، همين . او از نابغه خواست شعر خود را بخواند و نابغه چنين آغازيد :

كِلِيني لِهَمٍّ يا امَيْمَة ناصِبِ * وَلَيْلٍ اقاسِيه بَطىء الكَواكِبِ « 2 »
راوى گويد : جبله شعر نابغه را تا پايان گوش كرد . سپس به علقمه گفت : تو شعر خود را بخوان . او نيز چنين آغاز كرد :
طَحابِكِ قلبٌ في الحَسان طروبُ * بُعَيدَ الشّباب عَصْر حانَ مَشيبُ « 3 »
راوى گويد : جبله به شعر علقمه نيز تا پايان گوش سپرد . آنگاه به من گفت : اكنون كه اين اشعار را شنيدى اگر دوست دار شعر خود را بخوان و اگر هم دوست ندارى مىتوانى شعر نخوانى . حسان گويد : عزم خود را جزم كردم و گفتم : مىخوانم . گفت : بفرما . من نيز قصيده‌اى را خواندم كه برخى از ابياتش چنين است :
أبناءَ جَفْنَة حولَ قَبْرَ أبيهمُ * قَبْر ابن ماريةَ الكريمِ المُفْضِلِ يُغْشُونَ حتَّى ما تَهِرُّ كِلابُهُم * لا يَسْأَلوُنَ عَلَى السَّواد المُقْبِلِ
هامش
( 1 ) . نام كامل او علقمة بن نعمان تميمى و از بزرگان و شاعران نامور تميم است كه در نجد بزرگ شد و زندگىكرد .
( 2 ) . اى اميمه مرا به غم جانكاه بسيار و شب دير پاى سخت خويش واگذار .
( 3 ) . اين دل كه شيداى خوشرويان است غرقه تو است ، هر چند دوران جوانى سپرى گشته و پيرىام فرا رسيده است .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 281 | ابن شبة النميري / صابرى