تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨

بهشت را برگزيده‌ام . » آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشت و از همان هنگام بود كه بيمارى رحلت او آغاز شد . « 1 » 282 - هارون بن معروف براى ما نقل كرد و گفت : عبداللَّه بن وهب براى ما حديث كرد و گفت : ابن جريج ، از عبداللَّه بن كثير بن مطّلب نقل كرد كه از محمد بن قيس شنيده است كه مىگويد : از عايشه شنيدم كه مىگفت : آيا تو را از آنچه ميان من و رسول خداست گذشت نياگاهانم ؟ گفتم : چرا . گفت چون شب نوبت من فرا رسيد رهايى جست . او كفش‌هاى خود را كنار پاهايش و رداى خويش را نيز در جوار خود گذاشت و كنارهء ازار خود بر بستر پهن كرد [ و دراز كشيد ] . سپس ديرى نپاييد كه گمان كرد من خفته‌ام . آهسته آهسته كفش پوشيد . با آهستگى رداى خود برداشت ، سپس به آهستگى در را گشود و آنگاه بيرون رفت و آهسته روانه شد . من رو سرى بر سر نهاده و مقنعه پوشيدم و جامه بر ميان بستم و در پى او روانه شدم تا به بقيع رسيد . سه بار دست‌هاى خود بلند كرد و مدتى طولانى ايستاد . سپس راه خود را به سويى كج كرد و من نيز راه خود را به همان سوى كج كردم ، تندتر رفت و من هم نيز تندتر رفتم ، هَرْوَلَه كرد و من نيز هروله كردم و آهنگ بازگشت كرد و من نيز راه بازگشت در پيش گرفتم . در راه بر او پيشى گرفتم و خود را به خانه رساندم . هنوز دراز نكشيده بودم كه آن حضرت نيز درآمد . پرسيد : عايشه چه خبر است ؟ مىبينم به نفس افتاده‌اى ؟ گفتم : چيزى نيست . فرمود : يا به من مىگويى و يا خداى لطيف و خبير مرا مىآگاهاند . گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله پدر و مادرم به فدايت . . . و آنگاه ماجرا را برايش باز گفتم . فرمود : پس تو بودى همان سياهيى كه در جلوى خويش ديدم ؟ گفتم : آرى . پيامبر صلى الله عليه و آله بر سينه‌ام نواخت ، چونان كه‌درد آن‌رااحساس كردم . فرمود : آيا گمان

هامش
( 1 ) . اين حديث را احمد ( ج 3 ، ص 489 ) و طبرانى در معجم الكبير ( ج 22 ، ص 872 ) نقل كرده و هيثمى در مجمع ( ج 9 ، ص 24 ) دربارهء آن گفته است : احمد و طبرانى اين حديث را با دو سند نقل كرده‌اند و رجال يكى از اين دو ثقه‌اند البته با اين تفاوت كه سند احمد از عبيد بن حنين ، از عبداللَّه بن عمرو بن عاص ، از ابومويهبه ، و سند طبرانى از عبيد بن حنين ، از ابومويهبه است . گفتنى است : بر خلاف اين اظهار هيثمى در سند احمد ، عبيد بن جبير آمده است . حديث احمد را دارمى ( 79 ) ، دولابى در الكنى ( 57 و 58 ) و حاكم ( ج 3 ، صص 55 و 56 ) نقل كرده‌اند و حاكم آن را بر شرط و شيوهء مسلم صحيح دانسته است .