امام عليه السّلام در جمع گروهى از ياران خويش نشسته بود كه آهويى نزد او آمد و دم خود را تكان داد و دستان خويش را بر زمين كوبيد .
در اين هنگام امام سجاد عليه السّلام پرسيد : آيا مىدانيد اين آهو چه مىگويد ؟
گفتند : نه .
فرمود : اين آهو مدعى است كه امروز فلانى - مردى از قريش - برهاى از برههاى آن را شكار كرده و اينك او آمده است تا من از آن مرد بخواهم برهء اين آهو را نزد ما درآورد تا آن را شير دهد .
امام عليه السّلام سپس به همراهان فرمود : برخيزيد .
پس همه برخاستند و نزد آن مرد رفتند . آن مرد بيرون آمد و از امام سجاد عليه السّلام پرسيد : اى ابو محمد ، چه چيز تو را بدينجا آورده است ؟
فرمود : به حقى كه بر تو دارم از تو مىخواهم آن آهو برهاى را كه امروز شكار كردهاى بيرون آورى .
مرد آن را بيرون آورد و نزد مادرش نهاد و مادرش نيز آن را شير داد .
پس امام سجاد عليه السّلام فرمود : اى فلانى ، از تو مىخواهم اين آهو بره را به ما هديه كنى .
او گفت : چنين كردم .
پس آهو بره را همراه آهو رها كرد . آهو نيز دم خود جنبانيد و روانه شد .
امام سجاد عليه السّلام در اين هنگام پرسيد : آيا مىدانيد اين آهو چه گفت ؟
گفتند : نه .
فرمود : گفت : خداوند هرغايبى را كه داريد به نزدتان بازآورد و بر على بن حسين عليه السّلام ببخشايد ، چونان كه فرزند مرا به من بازگرداند . « 1 »
* محمد بن حسين بن ابى الخطاب ، از عبد الرحمن بن ابى هاشم ، از ابو سليمان سالم بن مكرم جمال ، از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه فرموده است : على بن حسين عليه السّلام با ياران خود در راه مكه بودند . به هنگام ناهار خوردن روباهى بر آنان گذر كرد . امام عليه السّلام به ياران خود فرمود :
آيا در برابر خداوند به من پيمان مىسپاريد اين روباه را نترسانيد تا آن را بخوانم و نزدتان آيد ؟
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 370 ؛ مدينة المعاجز ، ج 4 ، ص 269 - 271 ؛ بحار الانوار ، ج 46 ، ص 26 و ج 61 ، ص 37 - م .