آنان سوگند ياد كردند .
پس امام عليه السّلام فرمود : اى روباه ، نزد ما آى - يا فرمود : بيا .
روباه بدان سوى آمد و پيش روى امام نشست . پس امام عليه السّلام پاره استخوانى به سويش افكند . روباه آن را برداشت و روى گرداند تا آن را بخورد .
امام عليه السّلام ديگر بار به ياران خويش فرمود : آيا مىتوانيد در برابر خداوند به من تعهد سپاريد تا آنرا ديگر بار بخوانم و نزدتان آيد ؟
آنان تعهد سپردند و امام آن روباه را خواند و روباه بازآمد .
در اين هنگام يكى از ياران امام عليه السّلام به روباه خيره شد و روى ترش كرد . روباه نيز پشت كرد و دوان دوان گريخت .
على بن حسين عليه السّلام از ياران پرسيد : كدامتان تعهد مرا شكسته است ؟
مردى از ايشان گفت : اى پسر پيامبر خدا ، من به آن خيره شدم و ندانسته روى ترش كردم .
پس آن مرد از خداوند آمرزش طلبيد و سكوت گزيد . « 1 »
* احمد بن حسن ، از احمد بن ابراهيم ، از عبد اللّه بن بكير ، از عمر بن توبه ، از سليمان بن خالد نقل كرده كه گفته است : روزى در حالى كه ابو عبد اللّه بلخى با امام صادق عليه السّلام بود و ما نيز آنجا بوديم آهويى را ديديم كه در برابر ايشان دم مىجنباند و مىنالد .
پس امام صادق عليه السّلام به آن فرمود : به خواست خدا چنين مىكنم .
امام آنگاه به ما رو كرد و پرسيد : آيا دانستيد كه اين آهو چه گفت ؟
گفتيم : نه ، خدا و پيامبرش و فرزند پيامبرش آگاهترند .
فرمود : اين آهو نزد من آمد و مرا از اين آگاهاند كه برخى از مردمان مدينه براى جفت آن دام نهاده و آن را گرفته و اين در حالى است كه آن آهو دو بره دارد كه هنوز توان ايستادن و خوردن ندارند . اين آهو از من خواست از آن مردمان بخواهم جفتش را رها كنند . در برابر به من تضمين داد كه چون آن جفت برههاى خود را شير دهد و آنها به ايستادن و چرا توانمند شوند ، آن را به نزد آن مردم بازگرداند . من آن را بر اين قرار سوگند دادم و آن نيز گفت : اگر وفا نكنم ، از ولايت شما خاندان بر كنار باشم .
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : الثاقب فى المناقب ، ص 358 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 175 ؛ مدينة المعاجز ، ج 4 ، ص 273 ؛ بحار الانوار ، ج 62 ، ص 76 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 7 ، ص 191 - م .