گفتند : از فلان كس .
فرمود : او را بياوريد .
آن مرد به حضور آمد . پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود : اين شتر تو مدعى است خردسال شما را بزرگ كرده و براى بزرگسالتان رنج كشيده است و اينك مىخواهيد آن را بكشيد .
گفت : اى پيامبر خدا ، ما ميهمانىاى داشتيم و خواستيم آن را در اين ميهمانى بكشيم .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آن را به من واگذاريد .
پس آن را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله واگذاردند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آن را آزاد گذارد . آن شتر چون دريوزگان بر در سراىها مىرفت و در آستانهء خانهها مىايستاد و زنان برايش علف مىآوردند تا ديگر بار هم بر در سرايشان رود . همچنين مىگفتند : اين آزاد شدهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است .
پس آن شتر آن اندازه چاق شد كه در پوست خود نمىگنجيد . « 1 »
* حسن بن موسى خشاب ، از على بن حسان ، از عبد الرحمن بن كثير ، از امام صادق عليه السّلام روايت كرده و گفته است : شنيدم كه امام عليه السّلام مىفرمود : روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله در جمع ياران خويش نشسته بود كه شترى از كنارش گذشت . پس نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و زانو بر زمين نهاد و نعره زد .
مردى از حاضران پرسيد : اى پيامبر خدا ، آيا اين شتر برايت سجده مىكند ؟ اگر چنين باشد بر ما نيز سزاوارتر است كه چنين كنيم .
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : نه ، بلكه براى خدا سجده كنيد . اين شتر نزد من آمده و از صاحب خود گلايه كرده و مدعى شده است كه ايشان آن را در خردسالى برگزيدهاند و با آن كار كردهاند و چون بزرگ شده و سنى از آن گذشته است خواستهاند آن را بكشند .
در اين هنگام يكى از حاضران كه در محضر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود به سخن ايشان سخت ناباورانه نگريست .
ابو بصير از امام پرسيد : آيا آن مرد عمر بود ؟
امام عليه السّلام فرمود : تو اينگونه مىگويى .
سپس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اگر به چيزى فرمان سجده داده بودم به زن مىفرمودم تا شوهر خويش را سجده كند .
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 368 ؛ قصص الانبياء ، ص 287 ؛ بحار الانوار ، ج 17 ، ص 401 - م .