* احمد بن محمد بن عيسى و احمد بن حسن بن على بن فضال ، از عبد اللّه بن بكير ، از زراره ، از امام صادق عليه السّلام روايت كردهاند كه فرموده است : مردى از انصار شترى آبكش داشت .
چون شتر پيرتر شد يكى از كسان آن مرد به او گفت : چه خوب بود آن را مىكشتيد .
پس آن شتر نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و ناله سر داد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در پى صاحبش فرستاد . چون به حضور آمد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود : اين شتر مدعى است از جوانى در اختيار شما بوده و در حالىكه در آن زمان شما را سود رسانده و اكنون كه پير شده است قصد كشتنش داريد .
آن مرد گفت : راست گفته است .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آن را واگذاريد و نكشيد .
پس آن را واگذاشتند . « 1 »
* از همو ، از عباس بن معروف ، از ابو القاسم عبد الرحمن بن حماد كوفى ، از محمد بن حسن بن ابى خالد روايت شده كه گفته است : همراه با حسين بن على عليه السّلام روانهء مكه شدم .
چون به ابواء درآمديم امام بر مركب نشسته بود و من پياده مىرفتم . در اين هنگام به گلهاى از گوسفندان برخورد و ناگاه ديديم گوسفندى از گله عقب مانده است و سخت بعبع مىكند و اين سو و آن سو مىنگرد . پس ديديم برهاى در پى او روان است ، آن هم بعبع مىكند و آن ديگرى را مىجويد .
چون آن بره بازايستاد . گوسفند بعبع كرد و بره به آن پيوست .
در اين هنگام على بن حسين عليه السّلام پرسيد : اى عبد العزيز ، آيا مىدانى اين گوسفند چه گفت ؟
گفتم : نه ، به خداوند سوگند نمىدانم .
فرمود : آن گوسفند گفت : خود را به گله برسان ؛ چرا كه خواهرش سال گذشته در همينجا از گله بازماند و گرگ آن را خورد . « 2 »
* احمد بن محمد بن عيسى و احمد بن حسين بن فضال ، از حسن بن على بن فضال ، از عبد اللّه بن بكير ، از يكى از هممسلكان ما ، از امام صادق عليه السّلام روايت كردهاند كه فرموده است :
گرگها نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آمدند و روزى خود خواستند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به ياران خويش فرمود :
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 367 ؛ بحار الانوار ، ج 17 ، ص 400 و ج 61 ، ص 36 - م .
( 2 ) . حديث را بنگريد در : دلائل الامامه ، ص 205 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 281 ؛ مدينة المعاجز ، ج 4 ، ص 268 ؛ بحار الانوار ، ج 46 ، ص 24 و ج 61 ، ص 37 و 143 - م .