تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
مردى درست كرد كفر ورزيده‌اى ؟ پس على عليه السّلام به عمر فرمود : آيا اكنون خشنود شدى ؟ خداوند تو را در زندگى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و پس از مرگ او رسوا ساخته است . « 1 » * از او ، از محمد بن حماد ، از ابو على ، از احمد بن موسى ، از زياد بن منذر ، از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرموده است : امير مؤمنان عليه السّلام در يكى از گذرهاى مدينه با ابو بكر برخورد كرد و به او فرمود : ستم ورزيدى و چنين كردى . ابو بكر گفت : چه كسى مىداند ؟ على عليه السّلام فرمود : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله خود مىداند . ابو بكر گفت : چگونه من از پيامبر خدا بدانم مگر آن‌كه او خود مرا بياگاهاند . اگر به خوابم مىآمد و مرا از اين امر مىآگاهاند مىپذيرفتم . على عليه السّلام فرمود : من تو را به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىبرم . پس او را به مسجد قبا برد . آن‌جا ديدند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در مسجد قبا است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به ابو بكر فرمود : از ستم بر امير مؤمنان كناره گزين . راوى گويد : ابو بكر از نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بيرون آمد . پس عمر را ديد و او را از اين امر آگاهاند . عمر گفت : خاموش شو . مگر از قديم جادوى بنى هاشم بن عبد المطلب را نشناخته‌اى ؟ « 2 » * احمد بن محمد بن عيسى ، از على بن حكم ، از ربيع بن محمد مسلى ، از عبد اللّه بن سليمان ، از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرموده است : چون على عليه السّلام را با شانه‌هاى بسته بردند ، در كنار قبر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ايستاد و گفت :
ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي
« 3 » . امام عليه السّلام فرموده است : پس دستى از قبر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بيرون آمد كه مىشناختند دست پيامبر است و صدايى هم برخاست كه مىشناختند صداى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است و ابو بكر را چنين مخاطب ساخت : اى مرد ، آيا به آن‌كه تو را از خاك و سپس از نطفه‌اى آفريد و آن‌گاه مردى درست كرد كفر ورزيده‌اى ؟ « 4 »
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بحار الانوار ، ج 41 ، ص 229 - م . ( 2 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 296 ؛ مدينة المعاجز ، ج 3 ، ص 13 و 14 ؛ بحار الانوار ، ج 29 ، ص 22 و 23 - م . ( 3 ) . اعراف / 373 : اى فرزند مادرم ، اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند . ( 4 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 295 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 2 ، ص 85 ؛ مدينة المعاجز ، ج 2 ، ص 279 و ج 3 ، ص 12 ؛ بحار الانوار ، ج 28 ، ص 220 - م .