جابر گويد : من اندكى دلگير شدم و با خود گفتم : براى كميت به سى هزار درهم فرمان داد .
اما به من گفت : هيچ ندارم !
پس امام عليه السّلام به من فرمود : اى جابر ، برخيز و بدان اتاق رو .
جابر گويد : برخاستم و بدان اتاق رفتم ، ولى در آن هيچ چيز نديدم . پس نزد امام عليه السّلام برگشتم و امام عليه السّلام به من فرمود : اى جابر ، آنچه از شما پنهان داشتهايم افزونتر از آن است كه برايتان آشكار ساختهايم .
امام عليه السّلام سپس دست مرا گرفت و مرا بدان اتاق برد و آنجا با پاى خويش بر زمين زد .
ناگاه به سان گردن يك شتر انبوهى از طلا پديدار شد . امام عليه السّلام فرمود : اى جابر ، به اينها بنگر و هيچكس را جز آن برادرانت كه بديشان اعتماد دارى از آن آگاه مكن . خداوند ما را بر آنچه مىخواهيم توانا ساخته است ، و اگر مىخواستيم لگام همهء زمين را يكپارچه در اختيار گيريم و آن را برانيم ، رانده بوديم . « 1 »
[ على عليه السّلام و ابو بكر ]
* سعد گفته است : عباد بن سليمان ، از محمد بن سليمان ، از پدرش سليمان ، از عثيم بن اسلم ، از معاوية بن عمار دهنى ، از امام صادق عليه السّلام برايمان نقل كرده كه فرموده است : ابو بكر نزد على عليه السّلام رفت و به او گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله پس از روز ولايت دربارهء تو با ما سخنى نگفته است و من گواهى مىدهم كه تو مولاى منى . بدين امر در برابر تو اقرار مىكنم و خود نيز در دوران پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بر تو به عنوان امير بودن بر مؤمنان سلام كردهام . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز ما را از اين آگاهانيده است كه تو وصى ، وارث و جانشين او در كسان و زنانش هستى ، اما ما را از اين خبر نداده است كه تو پس او خليفهء اويى . ما را در مسألهاى كه ميان ما و تو است جرمى نيست و ميان ما و خدا نيز ما را گناهى نيست .
على عليه السّلام به او فرمود : اگر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله را به تو بنمايانم تا به تو بگويد كه من در آن جايگاهى كه تو نشستهاى از تو سزاوارترم و اگر از آن كناره نگزينى كفر ورزيدهاى ، چه خواهى گفت ؟
هامش
( 1 ) . حديث را عينا يا با تفاوتهايى اندك بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 396 ؛ دلائل الامامه ، ص 226 ؛ مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 32 و 33 ؛ بحار الانوار ، ج 46 ، ص 240 ؛ مستدرك سفينة البحار ، ج 9 ، ص 186 - م .