* از او ، از على بن حكم ، از مالك بن عطيه ، از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرموده است : با پدرم هركدام سوار بر يك شتر در راه مكه روانه بوديم . چون به وادى ضجنان رسيديم مردى رخ نمود كه در گردنش زنجيرى بود و آن را مىكشيد . او گفت : اى پسر پيامبر خدا ، مرا آبى ده كه خدايت سيراب كند . اما مردى ديگر پشت سر او آمد ، زنجير او را كشيد و گفت : اى پسر پيامبر خدا ، او را آبى مده كه خدايش سيراب نكند .
پس پدرم به من رو كرد و فرمود : اى جعفر ، آيا اين را شناختى ؟ اين معاويه بود كه لعنت خدا بر او باد . « 1 »
[ رميى ديگر ]
* احمد بن محمد بن عيسى ، از حسن بن على وشاء ، از ابو صخر احمد بن عبد الرحيم ، از حسن بن على ، مردى از گماشتگان مأمون بر كار خراج ، نقل كرده كه گفته است : من و مردى از يارانمان به حضور ابو طاهر عيسى بن عبد اللّه علوى رسيديم - و ابو صخر گويد : گمان مىبرم او از زادگان عمر بن على بود كه در سراى صيديان اقامت داشت . ما به گاه عصر در حالى كه نزد او مشك آبى بود و او بر آن دست مىكشيد به حضورش رسيديم . بر او سلام كرديم و او نيز پاسخ داد . آنگاه ما سخن آغازيديم و او پرسيد : آيا كسى با شما هست ؟ گفتيم : نه .
سپس به چپ و راست نگريست تا ببيند آيا كسى را مىبيند . آنگاه گفت : پدرم جندى مرا از اين آگاهاند كه در منى با ابو جعفر محمد بن على عليه السّلام بوده و رمى جمرات مىكرده است .
امام باقر عليه السّلام جمره را رمى كرده و پس از پايان رمى ، همچنان چند ريگ در كف او مانده است . او پنج ريگ شمرده و دو ريگ به سويى و سه ريگ نيز به سويى ديگر افكنده است .
پدرم گويد : من گفتم : فدايت شوم ، مرا از اين بياگاهان كه اين چه بود . تو امروز كارى كردى كه هيچكس ديگر نكرده است . تو پس از رمى ، پنج ريگ ديگر نيز افكندى ، سه تا به سويى و دو تا به سويى ديگر ؟
امام عليه السّلام فرمود : آرى . هرسال چون موسم حج رسد جسد آن دو تبهكار تازه از خاك درآورده شود و اينجا بر دار شوند ، آنسان كه تنها امامى عادل تواند ديد . من آن نخست را دو
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 305 ؛ مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 23 ؛ بحار الانوار ، ج 46 ، ص 280 - م .