است ، در حالى كه به خدا سوگند حتى يك درهم نيز ندارم . امام عليه السّلام به عصايى كه داشت زمين را سخت خاراند ، آنگاه دست خود بر زمين زد و از آن يك شمش طلا برگرفت و فرمود : از اين بهره ببر و آنچه را ديدى پنهان بدار . « 1 »
[ ريگهايى كه جواهر شد ]
* عمر بن على بن عمر بن يزيد ، از على بن ميثم تمار ، از كسى كه برايش نقل كرده بود در بارهء امير مؤمنان عليه السّلام نقل كرده است كه همراه برخى از يارانش در مسجد كوفه بود . در اين ميان مردى گفت : پدر و مادرم به فدايت ! من از اين درشگفتم كه اين دنيا در اختيار اين طايفه است و نزد شما نيست ؟
امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : اى فلانى ، گمان مىبرى ما آن را مىخواهيم و به ما داده نمىشود ؟
سپس مشتى ريگ برداشت و به ناگاه آن ريگها جواهر شد . پس پرسيد : اين چيست ؟
گفتيم : اين از بهترين گوهرها است .
امام عليه السّلام فرمود : اگر خواسته بودم شده بود . اما ما اين را نمىخواهيم .
آنگاه ريگهاى گوهرين را بر زمين ريخت و اين ريگها ديگر بار به همان صورت برگشت كه بود . « 2 »
[ گنج زمين ]
* على بن ابراهيم جعفرى برايم نقل كرده و گفته است : ابو العباس ، از محمد بن سليمان حذاء بصرى ، از مردى ، از حسن بن ابى الحسن بصرى برايم نقل كرده كه گفته است :
امير مؤمنان عليه السّلام به ميان ما آمد و - در آن زمان من نوجوان بودم - به سراى خويش درآمد - و اين بخش از حديث طولانى است - و سپس بيرون آمد و مردم نيز در پى او روانه شدند . چون به جبانه رسيد فرود آمد و مردم او را در ميان گرفتند . پس با عصاى خود خطى بر زمين ترسيم
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 394 و 395 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 488 ؛ الارشاد ، ج 2 ، ص 258 ؛ روضة الواعظين ، ص 222 ؛ دلائل الامامه ، ص 369 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 183 و 474 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 338 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 456 ؛ مدينة المعاجز ، ج 6 ، ص 289 و 290 و ج 7 ، ص 16 ؛ بحار الانوار ، ج 49 ، ص 47 - م .
( 2 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 395 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 275 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 706 ؛ شرح مائة كلمه ، ص 259 ؛ مدينة المعاجز ، ج 1 ، ص 432 و 514 ؛ بحار الانوار ، ج 41 ، ص 255 - م .