ام سلمه افزود : و آيا به ياد دارى آن روز را كه در برابر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله جامهء كار پوشيديم و تو جامهء من بر تن كردى و من جامهء تو پوشيدم و در اين هنگام پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و در كنار تو نشست و فرمود : اى حميرا ، آيا گمان مىكنى تو را نمىشناسم ؟ امت مرا از تو روزى تلخ يا روزى سرخ خواهد بود . اى عايشه ، آيا اين را به ياد مىآورى ؟
عايشه گفت : آرى .
ام سلمه ادامه داد : و آن روز را كه من و تو با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوديم . پس پدر تو همراه با دوستش بدان جا آمد و اجازهء ورود خواست . تو به درون خانه رفتى . آنگاه آن دو تن گفتند :
اى پيامبر خدا ، ما نمىدانيم تو چه اندازه در ميان ما خواهى ماند . چه خوب بود كسى را مىگماردى تا پس از تو نزد او رويم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : من جاى و جايگاه او را مىدانم . اما اگر شما را به او بياگاهانم ، آنسان كه بنى اسرائيل از عيسى بن مريم پراكندند از او خواهيد پراكند .
چون آن دو تن بيرون رفتند تو نيز در حالى كه اندوهگين بودى از حجرهات برون آمدى و من و تو نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفتيم . تو گفتى : چه كسى را برايشان مىگماشتى ؟
فرمود : همان كه بر پاى افزار پينه مىنهد - و در آن زمان على بن ابى طالب عليه السّلام پاى افزار پيامبر را چون پاره مىشد تعمير مىكرد و جامهء او را چون كثيف مىشد مىشست .
تو گفتى : جز على نمىبينم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم فرمود : او خود همان است . اى عايشه آيا اين را به ياد مىآورى ؟
عايشه گفت : آرى .
ام سلمه گفت : و سرانجام آن روز را كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ما را در سراى ميمونه گرد آورد و فرمود : همسرانم ، از خدا پروا كنيد و مباد كس از شما حجاب بردارد و شما حجاب بدرانيد . اى عايشه ، آيا اين را به ياد مىآورى ؟
عايشه گفت : آرى . من چقدر اندرز تو را مىپذيرم و به سخن تو گوش مىسپارم ! اينك اگر روانه شوم مرا اشكالى نيست و اگر در خانه بنشينم نيز بر من ايرادى نه .
عايشه از نزد ام سلمه بيرون رفت .
پس فرستادهء او به ميان مردم آمد و بانگ برآورد : هركس آهنگ روانه شدن دارد روانه شود ؛ چرا كه ام المؤمنين را آهنگ سفر نيست .
اما عبد اللّه بن زبير خود را به عايشه رساند و در گوش او به وسوسه سخن گفت و در
الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٥٤