پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله داستان را با آنان در ميان نهاد و برايشان قرآن تلاوت كرد .
آنان به همديگر گفتند : به خداوند سوگند ، او سخنى روشن و فرجامين دربارهء تاريخ مهتر شما برايتان آورده است .
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آنان فرمود : خداوند مرا به مباهله با شما فرمان داده است .
گفتند : چون فردا شود به مباهلهات آييم .
آنان باهم گفتند : فردا مىنگريم كه به چه چيز با ما مباهله مىكند : به فراوانى پيروانش از مردمان فرومايه يا به گزيدگان و پاكان ؛ چرا كه آنان ريشه و خاستگاه پيامبراناند .
چون فردا شد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله روى نهاد ، در حالى كه على عليه السّلام در سمت راست او و حسن عليه السّلام و حسين عليه السّلام در سمت چپ او بودند و فاطمه عليها السّلام نيز پشت سرشان بود .
همه بالاپوشهايى رنگى داشتند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم پارچهء قطوانى نازكى بر شانه انداخته بود كه نه بسيار سفت بود و نه بسيار نرم . پس فرمود فاصلهء ميان دو درخت را جارو كردند . آنگاه آن پارچه بر درختان افكند و آن همراهان را به زير اين كسا درآورد و خود نيز شانهء چپش را به زير كسا برد و تكيه زده بر كمان خود دست راست براى مباهله به سوى آسمان برد ، در حالىكه مردمان گردن افراشته بودند و تماشا مىكردند .
رنگ از چهرهء عاقب و سيد پريد و آن اندازه بيمناك شدند كه نزديك بود از هوش بروند .
سپس يكى به ديگرى گفت : آيا با او مباهله كنيم ؟ آن ديگرى در پاسخ گفت : مگر نمىدانى هيچ مردمى با پيامبرى مباهله نكردهاند كه پس از آن خردسالشان بزرگ شده باشد و ميانسالشان زنده مانده باشد ؟ به او چنين وانمود كن كه به وى وقعى نمىنهى ، اما آنچه از ثروت و سلاح بخواهد كه او مردى جنگاور است به او ده و به او بگوى : آيا با اينها با ما مباهله مىكنى ؟ اين سخن بگوى تا گمان نبرد ما پيشتر فضل او و فضل خاندانش را دانستهايم .
پس چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دست خود براى مباهله به آسمان برداشت يكى از آن دو كشيش به ديگرى گفت : چقدر بىاعتنايى مىكنى ؟ آن مرد را درياب كه اگر به مباهله دهان بگشايد هرگز نزد كسان و دارايى خويش باز نخواهيم گشت .
هامش
- پسرانمان و پسرانتان ، و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فراخوانيم ، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم .